تبلیغات
**قوس قزح**
ساقی و میکده از ماست گر بگذارند زندگی ساغر و صهباست گر بگذارند می تراود ز نگاهت غزلِ عاطفه ها شعر چشمان تو شیواست گربگذارند

** (کتاب فردا ابدی ست )*و( کتاب قلب پاییزی من )**

شنبه 20 شهریور 1395 03:13 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،
(((کتاب فردا ابدی ست )))

   در اصفهان در این آدرس ها موجود می باشد 

کتاب فروشی کمند در مجموعه عباسی
کتاب فروشی باستان در مجموعه عباسی
کتاب فروشی سپاهانی دروازه دولت اول چهارباغ
فرهنگسرای اندیشه خیابان توحید مجموعه فرشچیان
کتاب فروشی نوشته چهارراه فلسطین
----------------------------
در  تهران  در این آدرس  موجود می باشد
تهران خیابان انقلاب خیابان فخر رازی شماره 33
021-66480569
021-66492962
آقای یوسفی 
مرکز پخش دوستان
 با تشکر




کتاب فردا ابدی ست:مولود پورصفا | شهر کتاب آنلاین


*******

*کتاب قلب  پاییزی من  *

کتاب قلب پاییزی من منتشر شد - انتشارات ارسطو -  




با سپاس از حمایت و لطف
 شما ♥عزیزان♥ در خرید کتاب
 و مژده دیگه اینکه کتاب سومم هم,
 از فردا  کارهای اولیه ,
ارشاد و  کتابخانه  ملی و غیره ان
  شرو ع می شود .




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: کتاب فروشی کمند ، کتاب فروشی باستان ، کتاب فروشی سپاهانی ، فرهنگسرای اندیشه ، کتاب فروشی نوشته ، کتاب فردا ابدی ست:مولود پورصفا | شهر کتاب آنلاین ، چاپ و نشر ایران ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 بهمن 1395 08:31 ب.ظ

**سرنوشت ما یک روز یک جایی تمام شده است**

پنجشنبه 4 خرداد 1396 01:46 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،


سرنوشت ما

یک روز

یک جایی

تمام شده است

ما

بعد از آن

هر آنچه زیسته ایم

تکه هایی از سرنوشت های دیگران بود

هربار خندیدم

یک تکه از خنده های شما را خندیده ام

اگر گریستم اما

همه ی گریه ها از آن خودم بود . . .


   رویا_شاه_حسین_زاده






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 خرداد 1396 01:55 ب.ظ

با من چه کردی برگرفته از سریال شهرزاد-moloud-poursafa

پنجشنبه 4 خرداد 1396 01:04 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،
 
 


دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 خرداد 1396 03:08 ب.ظ

**شاعران چرا خاموش بودند؟**

جمعه 29 اردیبهشت 1396 01:37 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،

در روز هایی که در پیش هست ،نخواهند گفت:


روزگاری ظلمانی داشتیم

اما خواهند پرسید:

شاعران چرا خاموش بودند؟


" برتولت برشت "




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: جمعه 29 اردیبهشت 1396 01:45 ب.ظ

Iranam - Kamran Hengameh Fereydoon

پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 02:36 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: **متفرقه ** ،
 



دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 02:37 ب.ظ

**بی‌آیندگی**

دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:46 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،


پیری به نظرم چیزی نیست جز

بی‌آیندگی، و اگر انسان دچار پیری

زودرس می شود، برای این است

که فردایی نمی بیند!

.
محمود دولت آبادی





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:57 ب.ظ

**فریاد ,که فریادرسی پیدا نیست**

یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 02:24 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،


افسوس, که صاحب نفسی پیدا نیست
فریاد ,که فریادرسی پیدا نیست
بس, لابه نمودیم و کس آواز نداد
پیداست ,که در خانه, کسی پیدا نیست.

ملک الشعرا بهار





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 02:30 ب.ظ

**تو را زیر بالشم پنهان می‌كنم**

دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 01:51 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،


تو را زیر بالشم پنهان می‌كنم

شبیه كتابی ممنوعه.

چراغ‌ها خاموش می‌شوند

و صداها می‌خوابند

سپس تو را بیرون می‌آورم


و حریصانه می‌بلعم.

مرام المصری | از کتاب چون گناهی آویخته در تو

ترجمه: سیدمحمد مركبیان





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 01:57 ب.ظ

** آیا واقعاً ریشه‌های شما , چنان به هم گره خورده است.......**

یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 01:13 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: سخنان بر گزیده ،

در ابتدای عاشقی،

نوعی جنون و دیوانگی تو را گرفتار خود می‌کند.

مانند زلزله تو را می‌لرزاند

و سپس آرام می‌شود.

زمانی که آرام گرفتی،

باید تصمیم بگیری,

که آیا واقعاً ریشه‌های شما ,

چنان به هم گره خورده است

که نتوانید با هم نبودن را تصور کنید؟

ای.ای هاچنر | از کتاب دوران عاشقی همینگوی 




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 01:22 ب.ظ

**روزهاى خفگى ام**

چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 02:13 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،


كنارِ سینه ى تو

خم مى شوم

و بازدم هایت را جمع مى كنم

براى روزهاى خفگى ام

...

مرام المصرى




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 02:21 ب.ظ

**بر سر تربت من**

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 01:48 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین


تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

حافظ




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 01:57 ب.ظ

**شب های لعنتی**

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 02:10 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،

باید کسی را پیدا کنم, که دوستم داشته باشد


انقدر ,که یکی از این شب های لعنتی,

 آغوشش را برای من و یک دنیا خستگی بگشاید.

هیچ نگوید،

هیچ نپرسد.

 نزار_قبانی




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 02:44 ب.ظ

* ....... تا روز قیامت**از کتاب قلب پاییزی من **

چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:18 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،


* ....... تا روز قیامت**

حتی آبِ دهانم را,

به رویت,

نمی اندازم !!
تا
روزِ محشر

مرا مؤ ا خذه نکند ,

که چرا,,

مرا آلوده کردی ؟؟

مولود **MASHA**




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 فروردین 1396 12:24 ب.ظ

**سایه جان رفتنی هستیم بمانیم که چه!عارف لرستانی ، روحت شاد **

شنبه 26 فروردین 1396 02:15 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،
سایه جان ,رفتنی هستیم ,بمانیم, که چه!!
 


زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه!
درس این زندگی از بهر ندانستن ماست
اینهمه درس بخوانیم و ندانیم که چه!
خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز
دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه!
آری این زهر هلاهل به تشخّص هر روز
بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه!
دور سر هلهله و هاله شاهین اجل
ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه!
کشتیی را که پی غرق شدن ساخته اند
هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه!
قسمت خرس و شغال است خود این باغ مویز
بیثمر غوره ی چشمی بچلانیم که چه!
بدتر از خواستن این لطمه ی نتوانستن
هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه!
ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست
کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه!
گر رهایی ست برای همه خواهید از غرق
ورنه تنها خودی از لجّه رهانیم که چه!
ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم
کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه!
قاتل مرغ و خروسیم
یکیمان کمتر اینهمه جان گرامی بستانیم که چه!

مرگ ٬ یکبار مثل دیدم و شیون یکبار
اینقدر پای تعلل بکشانیم که چه!
شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه!
 

 



دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: شنبه 26 فروردین 1396 02:54 ب.ظ

**بیژن الهى**

چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:34 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،

چگونه مى توانستم تو را فاش كنم كه حتى


برهنگیت را از تن در آورده بودى؟

بیژن الهى




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 فروردین 1396 12:38 ب.ظ

**زندگی من , عشق من **

چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:43 ق.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: **متفرقه ** ،
 



Hast du die Kraft, meine Liebe
Um eine Perle in tiefen Gewässern zu suchen
Wenn du noch Mut hast
Um mit mir zu reden

Sag mir, mein Leben, meine Liebe
Das Leben spielt ein Spiel auf uns könnte es sein
Ich bin im Zustand fast wie Müdigkeit
Ihre Gefühle sind verwirrt könnte es sein

Löschen Sie es, manchmal muss man wieder anfangen
Das Leben aufzuheben
Löschen Sie es, manchmal muss man den Schiefer sauber wischen
Alles vergessen

Ich will das Leben in vollen Zügen leben
Als ob heute der letzte Tag ist.
Kommen Sie, was kann
 ich möchte es begrüßen und weitergehen
 ---------------

<<< Do you have the strength, my love
To search for a pearl in deep waters
If you still have courage left
to talk to me bout love

Tell me, my life, my love
Life plays a game on us could it be
I'm in state almost like fatigue
your feelings are confused could it be

Erase it, sometimes one needs to begin again
to nullify life
Erase it, sometimes one needs to wipe the slate clean
To forget everything

I wanna live life to the fullest
as if today is the last day
Come what may, i wanna greet it and move on




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:01 ب.ظ

**پیوندتان با بهارانه ها مبارک ** moloud-poursafa (حامد همایون - چنین کنم چنان کنم)

یکشنبه 29 اسفند 1395 01:28 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،

پیوندتان با بهارانه ها مبارک

سال نو میشود

 برایتان آغازی خوش با رایحه بهاری

 و لبخند گلها و سبزی و شادابی

 احوالتان را آرزو می کنم .






 
 



دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 اسفند 1395 01:40 ب.ظ

**سر در آخور اجنبی داری ؟ !**

چهارشنبه 25 اسفند 1395 01:42 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،

*از کتاب قلب پاییزی من*

**سر در آخور اجنبی داری ؟ !**

دست,
در جیبِ ملت

پیشانی,
بر خاک ذلت

آنکه,
حب وطن ندارد !

در این,
مرز و بوم جایی ندارد !

مولود * *MASHA** 15/04/2015

 

 


دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 اسفند 1395 02:18 ب.ظ

**برو بالاتر... برو بالاتر... !!!**

جمعه 20 اسفند 1395 01:49 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

داستانی واقعی و تکان دهنده از یک پزشک
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد

اتاق عمل و پیرمردی را نشان ‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.
دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید...
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!
بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!
تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر...
عفونت از این جا بالاتر نرفته!

لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.
قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل.
مردم ایران و تهران بشدت

عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.

عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند

و عده ای از خدا بی خبر هم بودند

که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود

و گندم و جو می فروخت برویم

و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.
پدرم هر قیمتی که میگفت

همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر... !!!

بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.
چقدر آشنا بود...
وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه پامنار بودم.‌..
گندم و جو میفروختم...
خیلی سال پیش...
قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...

دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم.
خود را به حیاط بیمارستان رساندم.
من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»؛
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

دکتر مرتضی عبدالوهابی



دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: جمعه 20 اسفند 1395 05:00 ب.ظ

**خورشید چگونه طلوع کرد**

چهارشنبه 18 اسفند 1395 06:48 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،


اکنون برایت می‌گویم خورشید چگونه طلوع کرد
در هر دم تاری ابریشمین
برج‌ها در یاقوت ارغوانی شناور شدند
و خبر چون دسته‌ی سنجاب‌ها پراکنده شد

تپه‌ها گره از کلاه گشودند
پرندگان آواز سر دادند
آن‌گاه آهسته به خود گفتم
«این دیگر خورشید است»

اما این‌که چگونه غروب کرد نمی‌دانم
گویی نردبانی ارغوانی بود
که دخترکان و پسرکان زرد
از آن مدام بالا می‌رفتند

و هنگامی‌که بدان‌سو رسیدند
مدیر مدرسه‌ای خاکستری‌پوش
میله‌های غروب را به‌آرامی برداشت
و همه را در پی خود کشاند

امیلی_دیکنسون




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 اسفند 1395 06:57 ب.ظ

**در این عشق چو مردید همه روح پذیرید**

شنبه 14 اسفند 1395 01:02 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
كز این خاك برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
كه این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یكی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشكستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگیست اینك ز خاموش نفیرید

شعرزیبای مولانا


 
 



دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: سه شنبه 17 اسفند 1395 06:16 ب.ظ

ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست

چهارشنبه 11 اسفند 1395 01:06 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ .

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ،
که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد !
ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد
فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.

ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدن
ﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ .

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه ﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ .
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪنکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند:
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ ‏(ﺧﺮ ‏) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮﺧﻮﺩ
ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭاندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭفلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و....

ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ  که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید .

ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ می شود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ .

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ !
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید:
 ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ
ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ 

ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست
ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست

هر چه خوردی، مال مور و هر چه هستی مال گور
هر چه داری مال وارث، هر چه کردی مال توست





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 اسفند 1395 01:11 ب.ظ

نزار قبانی | از كتاب صدنامه‌ی عاشقانه

یکشنبه 8 اسفند 1395 02:33 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،


اگر روزی با مردی رو به رو شوی

كه بتواند ذره ذره تو را به شعر تبدیل كند

و تار مویی از گیسوانت را به شعر تبدیل كند،

مردی كه قادر باشد چون من

وادارت كند

با شعر غسل كنی

با شعر سرمه بكشی

و با شعر شانه كنی

از تو می خواهم:

"در رفتن با او تردید نكن"

مهم این نیست

كه متعلق به من باشی

مهم این نیست

كه متعلق به او باشی

مهم این است

كه متعلق به شعر باشی


نزار قبانی | از كتاب صدنامه‌ی عاشقانه

ترجمه: ابوالقاسم قوام، زهرا یزدان‌نژاد



دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اسفند 1395 02:33 ب.ظ

**شیشه عمر**

یکشنبه 1 اسفند 1395 03:02 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،
پر پروازم,


شکسته


ولی


با بالهای خیالم,,


سویت


پر میکشم


  بال نازکم را,,


نشکن!!


که شیشه عمرم را


می شکنی!!



مولود **MASHA**


12/04/2008






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 اسفند 1395 03:04 ب.ظ

**شاید من فراموش کرده باشم**

چهارشنبه 27 بهمن 1395 02:10 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود
 و بر عصای خود تکیه داده بود،
نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند. اولی گفت:
به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم
 تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد
ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید
گمان می کنم طلب تو را داده ام.
حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده
که آیا بدهکاری خودش را داده است،
 یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.
دومی گفت: من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام
 ولی بدهکاری را ادا کردم
 و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.
 قاضی: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.
 پیرمرد: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.
 سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد
 و گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم
 و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و نا آگاهی است.

قاضی به طلبكار گفت: اكنون چه میگویی؟
او در جواب گفت:
من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند،
شاید من فراموش کرده باشم،
 امیدوارم حقیقت آشکار شود.
قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد،
 پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت.
در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد.
 قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد
 و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید
 که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است.
 به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد،
 حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر بودم.






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 بهمن 1395 09:57 ب.ظ

**عشق چیز كمی نیست**

یکشنبه 24 بهمن 1395 01:45 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،

چه با عظمت است محبت!


پس از صمیم قلب خود را تسلیم آن كن،

عشق چیز كمی نیست.

كسی كه به بیماری مزمن عشق گرفتار شده است

عشق را از روی عقل اختیار نكرده است.

 ؟ ؟ ؟




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 بهمن 1395 02:04 ب.ظ

**دنیا بی تو جای خوبی نیست**

جمعه 22 بهمن 1395 01:18 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،

جمعه است و خفقان !


دلتنگی روزهای جمعه

این آخرین سرمایه ام را

با کسی قسمت نخواهم نکرد

سوار بر موج غزلی می سرایم با ردیف “آه”

باشد تا نبودت را گوشزد کرده باشم

تا بدانی

"دنیا بی تو جای خوبی نیست"

**امیر طاهری **

 
 



دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: جمعه 22 بهمن 1395 08:12 ب.ظ

**که بختی کویر گونه داریم نمی بارد**

دوشنبه 18 بهمن 1395 01:19 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،

پروردگارا ,,,

ای یکتای بی همتا,,,

خسته شدیم,,

از تفاوتها

دل شکسته شدیم,,

از بی عدالتی ها

از بس دیدیم
.
.
و دَم نزدیم
.
.
.
ناامید ... و
ره گم کرده شدیم
.
.

بِهَر ریسمانی چنگ زدیم

بطرفی دیگر پرتاب شدیم

که باز بلند شدنمان سخت تر شد

چرا باید به این بیهوده بودن,,

ادامه دهیم؟

چرا باران رحمتت بر ما دردمندان

که بختی کویر گونه داریم نمی بارد؟

خدایا به دادمان برس ...

**مولود**Masha**

20/11/2012




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 بهمن 1395 01:21 ب.ظ

**از او بخواه که دارد**

شنبه 16 بهمن 1395 01:10 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای
 که به درویشان دهی، من نیز درویشم.

خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت:
ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته
 به در خانه چون تو گدائی آمده ام.

این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت
 و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.


از او بخواه که دارد
و میخواهد که از او بخواهی

از او مخواه که ندارد
و می ترسد که از او بخواهی...!






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 بهمن 1395 09:55 ب.ظ

**ﺧـﻮﺑـﻪ ﻣـﺎ ﻫـﻢ ﮐـﻤﯽ ﻓـﮑـﺮ ﮐـﻨـﯿـﻢ **

جمعه 15 بهمن 1395 12:43 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

ﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ ﺯﻧـﺶ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ:

"ﻧـﻤـﯿـﺪﺍﻧـﻢ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﭼـﻪ ﻛـﺎﺭ ﺧـﻮﺑـﯽ ﺍﻧـﺠـﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ

ﻛـﻪ ﯾـﻚ ﺟـﻦ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩﻡ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﮔـﻔـﺖ

 ﻛـﻪ ﯾـﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﺗـﺎ ﻣـﻦ ﻓـﺮﺩﺍ ﺑـﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛـﻨـﻢ"!


ﺯﻥ ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﺎ ﻛـﻪ 16 ﺳـﺎﻝ ﺍﺟـﺎﻗـﻤـﻮﻥ ﻛـﻮﺭﻩ ﻭ ﺑـﭽـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯾـﻢ،

ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﺑـﭽـﻪ ﺩﺍﺭ ﺷـﻮﯾـﻢ.

ﻣـﺮﺩ ﺭﻓـﺖ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗـﻌـﺮﯾـﻒ‌ ﻛـﺮﺩ،

 ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺳـﺎﻟـﻬـﺎﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻧـﺎﺑـﯿـﻨـﺎ ﻫـﺴـﺘـﻢ،

 ﭘـﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﻥ ﻣـﻦ ﺷـﻔـﺎ ﯾـﺎﺑـﺪ"

ﻣـﺮﺩ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩ ﭘـﺪﺭﺵ ﺭﻓـﺖ،

 ﭘـﺪﺭﺵ ﻧـﯿـﺰ ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ:

 "ﻣـﻦ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺑـﺪﻫـﻜـﺎﺭﻡ ﻭ ﻗـﺮﺽ ﻭ ﻗـﻮﻟـﻪ ﺯﯾـﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ،

 ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓـﺮﺷـﺘـﻪ ﺗـﻘـﺎﺿـﺎﯼ ﭘـﻮﻝ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﻛـﻦ"

ﻣـﺮﺩ ﻫـﺮﭼـﻪ ﻛـﻪ ﻓـﻜﺮ ﻛـﺮﺩ ﻫـﻮﺍﯼ ﻛـﺪﺍﻣـﺸـﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷـﺘـﻪ ﺑـﺎﺷـﺪ،

ﻛـﺪﺍﻡ ﯾـﻚ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ ﺍﻓـﺮﺍﺩ ﺗـﻘـﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧـﺪ، ﺯﻧـﻢ؟ ﻣـﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘـﺪﺭﻡ؟

ﺗـﺎ ﻓـﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼـﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘـﯿـﺪﺍ ﻛـﺮﺩ ﻭ

 ﺑـﺎ ﺧـﻮﺷـﺤـﺎﻟـﯽ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ ﺟـﻦ ﺭﻓـﺖ ﻭ ﮔـﻔـﺖ:

 "ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛـﻪ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺑـﭽـﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔـﻬـﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃـﻼ ﺑـﺒـﯿـﻨـﺪ“

ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ ﻣـﺎ ﻫـﻢ ﮐـﻤﯽ ﻓـﮑـﺮ ﮐـﻨـﯿـﻢ

ﻭ ﻋـﺠـﻮﻻﻧـﻪ ﺗـﺼـﻤـﯿـﻢ ﻧـﮕـﯿـﺮﯾـﻢ.






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 بهمن 1395 09:19 ب.ظ

خالق من بهشتی دارد، «نزدیک زیبا و بزرگ

چهارشنبه 13 بهمن 1395 01:10 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ

ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟

ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،

ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟ !

ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ 3ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ ،

ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿﺒﺮﺩﻡ

ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍی ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ

ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩ

ﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ.

ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،

درب خانه حضرت داوودرا زدن، وایشان اجازه ورود دادند.

ده نفر از تجار وارد شدند

و هرکدام کیسه صد دیناری رو مقابل حضرت گذاشتن،

و گفتن اینهارو به مستحق بدهید.

حضرت پرسید علت چیست؟
ایشان گفتند در دریا دچار طوفان شدیم

ودکل کشتی اسیب دید

وخطر غرق شدن بسیار نزدیک بود

که درکمال تعجب پرنده ای طناب بزرگ به طرف ما رها کرد.

و با ان قسمتهای اسیب دیده کشتی را بستیم

ونذر کردیم اگر نجات یافتیم هر یک صد دینار به مستحق بدهیم.

حضرت داوود رو به آن زن کرد و فرمود:

خداوند برای تو از دریا هدیه میفرستد،

و تو او را ظالم می نامی.
این هزار دینار بگیر و معاش کن

و بدان خداوند برای حال تو بیش از دیگران آگاه هست...

خالق من بهشتی دارد،
«نزدیک
زیبا و بزرگ»...
و دوزخی دارد به گمانم «کوچک و بعید»
و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را
گاهی به بهانه دعایی در حق دیگری
شاید امروز آن روز بی دلیل باشد.




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 بهمن 1395 01:14 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 8 1 2 3 4 5 6 7 ...