تبلیغات
**قوس قزح** - **داستانی زیبا از چارلی چاپلین**
ساقی و میکده از ماست گر بگذارند زندگی ساغر و صهباست گر بگذارند می تراود ز نگاهت غزلِ عاطفه ها شعر چشمان تو شیواست گربگذارند

**داستانی زیبا از چارلی چاپلین**

چهارشنبه 3 آبان 1396 02:47 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

داستانی زیبا از چارلی چاپلین


  وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم

و هرشب یک آرزو می‌کردم.

مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛

می‌گفت: «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»

یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛

می‌گفت: «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»

یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»

گفت: «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»

هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم.

اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.

دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید:

«هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»

گفتم: «شب‌ها نمی‌خوابم.»

گفت: «مگر چه آرزویی داری؟»

گفتم: «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»

گفت: «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم،

به شرط آنکه بخوابی.»





دیدگاه ها :
برچسب ها: چارلی چاپلین ، moloud-poursafa ، مولود پورصفا ، هرشب یک آرزو می‌کردم. ، اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند. ، دیشب مادرمو خواب دیدم پرسید ، گفت: «مگر چه آرزویی داری؟» گفتم: «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم » ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 آبان 1396 03:10 ب.ظ