ساقی و میکده از ماست گر بگذارند زندگی ساغر و صهباست گر بگذارند می تراود ز نگاهت غزلِ عاطفه ها شعر چشمان تو شیواست گربگذارند

**شاید من فراموش کرده باشم**

چهارشنبه 27 بهمن 1395 02:10 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود
 و بر عصای خود تکیه داده بود،
نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند. اولی گفت:
به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم
 تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد
ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید
گمان می کنم طلب تو را داده ام.
حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده
که آیا بدهکاری خودش را داده است،
 یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.
دومی گفت: من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام
 ولی بدهکاری را ادا کردم
 و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.
 قاضی: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.
 پیرمرد: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.
 سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد
 و گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم
 و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و نا آگاهی است.

قاضی به طلبكار گفت: اكنون چه میگویی؟
او در جواب گفت:
من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند،
شاید من فراموش کرده باشم،
 امیدوارم حقیقت آشکار شود.
قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد،
 پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت.
در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد.
 قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد
 و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید
 که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است.
 به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد،
 حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر بودم.






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 بهمن 1395 09:57 ب.ظ

**عشق چیز كمی نیست**

یکشنبه 24 بهمن 1395 01:45 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،

چه با عظمت است محبت!


پس از صمیم قلب خود را تسلیم آن كن،

عشق چیز كمی نیست.

كسی كه به بیماری مزمن عشق گرفتار شده است

عشق را از روی عقل اختیار نكرده است.

 ؟ ؟ ؟




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 بهمن 1395 02:04 ب.ظ

**دنیا بی تو جای خوبی نیست**

جمعه 22 بهمن 1395 01:18 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،

جمعه است و خفقان !


دلتنگی روزهای جمعه

این آخرین سرمایه ام را

با کسی قسمت نخواهم نکرد

سوار بر موج غزلی می سرایم با ردیف “آه”

باشد تا نبودت را گوشزد کرده باشم

تا بدانی

"دنیا بی تو جای خوبی نیست"

**امیر طاهری **

 
 



دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: جمعه 22 بهمن 1395 08:12 ب.ظ

**که بختی کویر گونه داریم نمی بارد**

دوشنبه 18 بهمن 1395 01:19 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،

پروردگارا ,,,

ای یکتای بی همتا,,,

خسته شدیم,,

از تفاوتها

دل شکسته شدیم,,

از بی عدالتی ها

از بس دیدیم
.
.
و دَم نزدیم
.
.
.
ناامید ... و
ره گم کرده شدیم
.
.

بِهَر ریسمانی چنگ زدیم

بطرفی دیگر پرتاب شدیم

که باز بلند شدنمان سخت تر شد

چرا باید به این بیهوده بودن,,

ادامه دهیم؟

چرا باران رحمتت بر ما دردمندان

که بختی کویر گونه داریم نمی بارد؟

خدایا به دادمان برس ...

**مولود**Masha**

20/11/2012




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 بهمن 1395 01:21 ب.ظ

**از او بخواه که دارد**

شنبه 16 بهمن 1395 01:10 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای
 که به درویشان دهی، من نیز درویشم.

خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت:
ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته
 به در خانه چون تو گدائی آمده ام.

این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت
 و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.


از او بخواه که دارد
و میخواهد که از او بخواهی

از او مخواه که ندارد
و می ترسد که از او بخواهی...!






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 بهمن 1395 09:55 ب.ظ

**ﺧـﻮﺑـﻪ ﻣـﺎ ﻫـﻢ ﮐـﻤﯽ ﻓـﮑـﺮ ﮐـﻨـﯿـﻢ **

جمعه 15 بهمن 1395 12:43 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

ﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ ﺯﻧـﺶ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ:

"ﻧـﻤـﯿـﺪﺍﻧـﻢ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﭼـﻪ ﻛـﺎﺭ ﺧـﻮﺑـﯽ ﺍﻧـﺠـﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ

ﻛـﻪ ﯾـﻚ ﺟـﻦ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩﻡ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﮔـﻔـﺖ

 ﻛـﻪ ﯾـﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﺗـﺎ ﻣـﻦ ﻓـﺮﺩﺍ ﺑـﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛـﻨـﻢ"!


ﺯﻥ ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﺎ ﻛـﻪ 16 ﺳـﺎﻝ ﺍﺟـﺎﻗـﻤـﻮﻥ ﻛـﻮﺭﻩ ﻭ ﺑـﭽـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯾـﻢ،

ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﺑـﭽـﻪ ﺩﺍﺭ ﺷـﻮﯾـﻢ.

ﻣـﺮﺩ ﺭﻓـﺖ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗـﻌـﺮﯾـﻒ‌ ﻛـﺮﺩ،

 ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺳـﺎﻟـﻬـﺎﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻧـﺎﺑـﯿـﻨـﺎ ﻫـﺴـﺘـﻢ،

 ﭘـﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﻥ ﻣـﻦ ﺷـﻔـﺎ ﯾـﺎﺑـﺪ"

ﻣـﺮﺩ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩ ﭘـﺪﺭﺵ ﺭﻓـﺖ،

 ﭘـﺪﺭﺵ ﻧـﯿـﺰ ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ:

 "ﻣـﻦ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺑـﺪﻫـﻜـﺎﺭﻡ ﻭ ﻗـﺮﺽ ﻭ ﻗـﻮﻟـﻪ ﺯﯾـﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ،

 ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓـﺮﺷـﺘـﻪ ﺗـﻘـﺎﺿـﺎﯼ ﭘـﻮﻝ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﻛـﻦ"

ﻣـﺮﺩ ﻫـﺮﭼـﻪ ﻛـﻪ ﻓـﻜﺮ ﻛـﺮﺩ ﻫـﻮﺍﯼ ﻛـﺪﺍﻣـﺸـﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷـﺘـﻪ ﺑـﺎﺷـﺪ،

ﻛـﺪﺍﻡ ﯾـﻚ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ ﺍﻓـﺮﺍﺩ ﺗـﻘـﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧـﺪ، ﺯﻧـﻢ؟ ﻣـﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘـﺪﺭﻡ؟

ﺗـﺎ ﻓـﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼـﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘـﯿـﺪﺍ ﻛـﺮﺩ ﻭ

 ﺑـﺎ ﺧـﻮﺷـﺤـﺎﻟـﯽ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ ﺟـﻦ ﺭﻓـﺖ ﻭ ﮔـﻔـﺖ:

 "ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛـﻪ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺑـﭽـﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔـﻬـﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃـﻼ ﺑـﺒـﯿـﻨـﺪ“

ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ ﻣـﺎ ﻫـﻢ ﮐـﻤﯽ ﻓـﮑـﺮ ﮐـﻨـﯿـﻢ

ﻭ ﻋـﺠـﻮﻻﻧـﻪ ﺗـﺼـﻤـﯿـﻢ ﻧـﮕـﯿـﺮﯾـﻢ.






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 بهمن 1395 09:19 ب.ظ

خالق من بهشتی دارد، «نزدیک زیبا و بزرگ

چهارشنبه 13 بهمن 1395 01:10 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ

ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟

ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،

ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟ !

ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ 3ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ ،

ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿﺒﺮﺩﻡ

ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍی ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ

ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩ

ﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ.

ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،

درب خانه حضرت داوودرا زدن، وایشان اجازه ورود دادند.

ده نفر از تجار وارد شدند

و هرکدام کیسه صد دیناری رو مقابل حضرت گذاشتن،

و گفتن اینهارو به مستحق بدهید.

حضرت پرسید علت چیست؟
ایشان گفتند در دریا دچار طوفان شدیم

ودکل کشتی اسیب دید

وخطر غرق شدن بسیار نزدیک بود

که درکمال تعجب پرنده ای طناب بزرگ به طرف ما رها کرد.

و با ان قسمتهای اسیب دیده کشتی را بستیم

ونذر کردیم اگر نجات یافتیم هر یک صد دینار به مستحق بدهیم.

حضرت داوود رو به آن زن کرد و فرمود:

خداوند برای تو از دریا هدیه میفرستد،

و تو او را ظالم می نامی.
این هزار دینار بگیر و معاش کن

و بدان خداوند برای حال تو بیش از دیگران آگاه هست...

خالق من بهشتی دارد،
«نزدیک
زیبا و بزرگ»...
و دوزخی دارد به گمانم «کوچک و بعید»
و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را
گاهی به بهانه دعایی در حق دیگری
شاید امروز آن روز بی دلیل باشد.




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 بهمن 1395 01:14 ب.ظ

** زن چون تاج است**

شنبه 9 بهمن 1395 03:12 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
یك مرد متاهل در مجلسى گفت:
زن همانند كفش است,
 كه هرگاه مرد اندازه دلخواهش را یافت،
مى تواند آن را عوض كند.

حاضران در مجلس به مرد خردمندى ,
كه در میانشان نشسته بود نگریستند
و نظرش را در مورد این سخن پرسیدند.

و اینك ببینید پاسخ مرد حكیم را:
حرف این مرد كاملا درست است؛
براى مردى كه خود را در حد پا بداند،
 زن چون كفش است!
 اما براى مردى كه خود را پادشاه مى پندارد،
 زن چون تاج است!

پس كلام گوینده را سرزنش نكنید،
فقط بدانید كه چگونه به خود مى نگرد.
-----------------

ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺧﺎﮎ ﻧﯿﺎﻭﺭﯼ, ﻧﻤﺮﻩ ﯼ
ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮﻧﻤﯽ ﺩﻫﻢ!
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ! ﺍﮔﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ, ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺮﻩ ﯼ ﮐﺎﻣﻞ
ﻣﯽ ﺩﻫﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ.
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻭﺭﺩ.
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﺳﺖﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﯼ?!
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ, ﻣﻦ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ! ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻮﻧﻪﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﯼ, ﺑﻬﺸﺖ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ.
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﻧﻤﺮﻩ ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.
------------

جمعه است و خفقان !
دلتنگی روزهای جمعه
این آخرین سرمایه ام را
با کسی قسمت نخواهم نکرد
سوار بر موج غزلی می سرایم با ردیف “آه”
باشد تا نبودت را گوشزد کرده باشم
تا بدانی
"دنیا بی تو جای خوبی نیست"
www.amirtaheri.ir

--------------------


در کشور دانمارک با قطار سفر میکردم..
بچه ای بسیار شلوغ میکرد..
خواستم او را آرام کنم به او گفتم اگر آرام باشد برای او شکلات خواهم خرید..
آن بچه قبول کرد و آرام شد..
قطار به مقصد رسید و من هم خیلی عادی از قطار پیاده شده و راهم را کشیدم و رفتم...
ناگهان پلیس مرا خواند و اعلام نمود شکایتی از شما شده مبنی بر اینکه به این بچه دروغ گفته ای....
به او گفته ای شکلات میخرم ولی نخریدی!!!
با کمال تعجب بازداشت شدم!!
در آنجا چند مجرم دیگر بودند مثل دزد و قاچاقچی!!!
آنها با نظر عجیبی به من مینگریستند که تو دروغ گفته ای آن هم به یک بچه!!!
به هر حال جریمه شده و شکلات را خریدم و عبارتی بر روی گذرنامه ام ثبت کردند که پاک نمودن آن برایم بسیار گران تمام شد!!!
آنها گدای یک بسته شکلات نبودند...
آنها نگران بدآموزی بچه شان بودند و اینکه اعتمادش را نسبت به بزرگترها از دست بدهد و فردا اگر پدر و مادرش حرفی به او زدند او باور نکند!!!

نقل از کتاب چرا عقب مانده ایم ؟
نوشته دکتر علی محمد ایزدی

----------------------


<div style="display:block;margin:5px auto;"><audio controls preload="none" style="width:94%;margin:0% 3%;"><source type="audio/mpeg" id="player" src="http://dl.myeasymusic.ir/music/95/6/mahasti - m/37%20Parastooha.mp3">مرورگر شما از Player ساپورت نمی کند.</audio><br /><a href="http://www.myeasymusic.ir" title="دانلود آهنگ جدید" target="_blank">دانلود آهنگ جدید</a></div>
----------------------

 




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: شنبه 4 شهریور 1396 11:50 ق.ظ

امیر_طاهری

شنبه 9 بهمن 1395 01:44 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،


ساعت را برداشتم



تا نکوبد ثانیه های نبودنت را ،

که حس نکنم !

چه قدر برای آمدنت دیر شده …

نشسته ام و بین رفتن های تو

و ماندنهای خودم

مخرج مشترک می گیرم!

حاصلش فقط

داغِ تو می ماند

روی دلم...

  امیر_طاهری





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: شنبه 9 بهمن 1395 01:48 ب.ظ

**پرزدن در وسط شعله هنر میخواهد**

جمعه 1 بهمن 1395 01:29 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: از دیگر شا عر ان ،


هنر آن نیست نسوزی به میان آتش


پرزدن در وسط شعله هنر میخواهد


عاشقی کار دل مصلحت اندیشان نیست


«قـدم اول ایـن راه جگـر می خواهد»


قاسم نعمتی




 همکاران گرامی , از صمیم قلب تسلیت  عر ض می کنم .


درود بر شما از جان گذشتگان .


 

 


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 بهمن 1395 11:30 ب.ظ