ساقی و میکده از ماست گر بگذارند زندگی ساغر و صهباست گر بگذارند می تراود ز نگاهت غزلِ عاطفه ها شعر چشمان تو شیواست گربگذارند

** خیلی ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی دانند **

یکشنبه 20 تیر 1395 01:40 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

 

  روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد،

آن را پشت اسب گذاشت

و وارد بازار دهکده شد،

سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:

این سبد گردو را هدیه می‌دهم به مردم این دهکده،

فقط در صف بایستید و هرکدام یک گردو بردارید.

به اندازه تعداد اهالی،

گردو در این سبد است و به همه می‌رسد.

مرد ثروتمند این را گفت و رفت.

مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند

و یکی یکی از داخل سبد گردو برداشتند.

پسر بچه باهوشی هم در صف ایستاد.

اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد

و نوبتش را به نفر بعدی داد.

به این ترتیب هر کسی یک گردو

برمیداشت و پی کار خود می‌رفت.

مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد

با خود گفت:نوبت من که رسید دو

تا گردو بر می‌دارم و فرار می‌کنم.

در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد.

او چنین کرد و دو گردو برداشت و

در لابه لای جمعیت گم شد.سرانجام

وقتی همه گردوهایشان را گرفتند

و رفتند ، پسرک با لبخند سبد را

از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت

و گفت:من از همان اول گردو

نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار

بیشتر از همه گردوها دارد.

این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.

نتیجه اینکه : خیلی ها دلشان

به گردو بازی خوش است و از این غافلند

که آنچه گرانبهاست و ارزش بیشتری دارد

سبدی است که این گردوها در آن جمع شده اند.

خیلی ها قدر خانواده و همسر و

فرزند خود را نمی دانند و دایم با

آنها کنجار می‌روند و از این نکته طلائی غافلند

که این سبدی که این افراد را گرد

هم و به اسم خانواده جمع کرده

ارزشی به مراتب بیشتر از لجاجت ها

و جدل های افراد خانواده دارد.

بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر

انسان را به خود سرگرم می‌کنند

که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت

و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب

و خودخواهی فردی و گروهی در حال

از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست

و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها

روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام

به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند

که نقش سبد در این میان

چقدر تعیین‌کننده بوده است.




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:52 ب.ظ

**پرونده ای که اشک قاضی را در آورد **

جمعه 11 تیر 1395 03:19 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،


مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در

چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم

اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم

اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم.

مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم

فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم

آن ها از من طلب »کباب« می کردند

من که توان خرید گوشت را نداشتم

هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم

تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار

از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام

بوی کباب می آید و همین موضوع باعث شده

تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.

شاکی این پرونده ادامه داد:

دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم

برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد

این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم

مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم

رای به تخلیه محل اجاره بدهد

تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

قاضی باتجربه شورای حل اختلاف

که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد،

هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد

اشک در چشمانش حلقه زد

او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه،

مستاجر او را احضار کردم

و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.

مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود

گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم

و می دانم او در این مدت چه کشیده است

اما من فکر نمی کردم

که فرزندان او چنین تقاضایی

را از پدرشان داشته باشند

او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام

از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم

فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند

اما چون پولی برای خرید نداشتم به

آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.

این قول باعث شد تا آن ها هر روز که

از سر کار برمی گردم شادی کنان خود

را در آغوشم بیفکنند به این امید

که من برایشان کباب درست کنم.

اما من توان خرید گوشت را نداشتم

تا این که روزی فکری به ذهنم رسید

یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم

مردی چند عدد مرغ خرید و

از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده

و پوست آن ها را نیز جدا کند.

به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم

و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش

را نخواست آن ها را به من بدهد.

روز بعد از همان مرغ فروشی

مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم

و آن ها را به سیخ کشیدم.

فرزندانم با لذت وصف ناشدنی

آن ها را می خوردند و

من از دیدن این صحنه لذت می بردم.

از اون روز به بعد من برای شاد کردن

فرزندانم تصمیم گرفتم

هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم

اما نمی دانستم که ممکن است

این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود..

قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش

را می فشرد ادامه داد:

وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند

صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت

تا این که ناگهان از جایش بلند شد

و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید

گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم!

این داستان نیست متاسفانه واقعیته !

نه فقط تو اون محله بلكه تو كل ایران

خیلی محله ها هست كه همینطور زندگی میكنن

و یا بدتر از این.،





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:53 ب.ظ

**تا با صدای بلند زندگی کنم**

پنجشنبه 10 تیر 1395 11:36 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: سخنان بر گزیده ،

اگر از من بپرسید

که برای انجام چه کاری به

این دنیا آمده ام،

من، به عنوان یک هنرمند،

به شما پاسخ خواهم داد که :

من اینجا هستم

تا با صدای بلند زندگی کنم

امیل زولا




دیدگاه ها :
برچسب ها: تا با صدای بلند زندگی کنم ،
آخرین ویرایش: شنبه 20 آذر 1395 12:18 ب.ظ

**ضیافت الهی کاری از رضا جوزانی**

سه شنبه 8 تیر 1395 12:29 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: **متفرقه ** ،



**ضیافت الهی کاری از رضا جوزانی**




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: سه شنبه 8 تیر 1395 12:42 ب.ظ

**محاکمه چشم **

چهارشنبه 2 تیر 1395 12:41 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،
حالِ خوبی ندارم ,,

هیاهویی در درونم برپاست

زبان فضولی کرده,,

چشم را محکوم کرده

مغز و قلب در ا ختلا فند ,,

مغز,,
از اندیشه های نابش گفته, ,

قلب,,
از احسا س رِقَتّش

همهمه ای ست,,

گاه
.
.
مغز,,
پیروز ِ میدانه

و شانه میرقصانه,,
.
گاه
.
.
قلب ,,
دست افشانه

زبان,,
در قفا مانده

گر بجنبد,,
او هم لو می رود

آخر الامر
.
.
.
مغز پیروزه و چشم بازَنده

زبان غصه دار,,

قلب جریحه دار

و چشم گریان

همیشه
.
.
همین بوده و هست

**مولود**Masha**

11/12/2012





دیدگاه ها :
برچسب ها: محاکمه چشم ، moloud-poursafa ، زبان ، فضولی ، اندیشه ، گریان ، مغز پیروزه و چشم بازَنده ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 دی 1395 02:13 ب.ظ