ساقی و میکده از ماست گر بگذارند زندگی ساغر و صهباست گر بگذارند می تراود ز نگاهت غزلِ عاطفه ها شعر چشمان تو شیواست گربگذارند

**پاس بداریم ارزش ها را **

پنجشنبه 28 مرداد 1395 07:43 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ کورش بزرگ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.

ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

ﻗﺎﺗﻞ ﺍﺯ پادشاه ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ کاری ﻣﻬﻢ

 برای ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ.

ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟

ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ نگاه ﮐﺮﺩ ﻭ گفت : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ.

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ :
ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﺁﺭﺍﺩگفت :ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ.

ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ,

 ﺣﮑﻢ ﺭﺍﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍمیﮑﻨﯿﻢ!

ﺁﺭﺍﺩ گفت :ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ.

ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ و ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ

 ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ.

اﻧﺪﮐﯽ پیش ﺍﺯﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ

 ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ.

پادشاه ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟

ﻗﺎﺗﻞ پاسخ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ

 ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.

پادشاه ﺍﺯﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟

ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ مهرورزی

 ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓت

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ

 ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترﺳﯿﻢ
 
 ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:51 ب.ظ

**پدربزرگ میگوید**

سه شنبه 26 مرداد 1395 02:34 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

مامور اداره مالیات (آی آر اس) تصمیم میگرد

تا پدربزرگ پیری را حسابرسی بکند

و او را با فرستادن احضاریه ای به

اداره مالیات فرامی خواند. حسابرس اداره مالیات

شگفت زده می شود هنگامی که می بیند

پدربزرگ همراه وکیلش به اداره آمدند.

حسابرس می گوید: «خوب آقا؛ شما زندگی

بسیار لوکس وفوق العاده ای دارید ولی


شغل تمام وقتی هم ندارید،

که می تواند گویای این باشد

که شما ازراه قمار این پولها

را بدست می آورید. مطمئن نیستم

اداره مالیات این موضوع را قبول کند.

پدربزرگ پاسخ میدهد:

من یک قمارباز ماهری هستم

آیا حاضرید آنرا با یک نمایش

کوچک ثابت کنم؟

حسابرس فکری میکند

وپاسخ میدهد اشکال ندارد.

پدربزرگ میگوید،

با شما هزار دلار شرط میبندم

که چشم خودم را گاز بگیرم.

حسابرس یک لحظه فکر میکند و می گوید. شرط.

پدربزرگ چشم شیشه ای خودرا در می آورد

و آنرا گاز میگیرد.

حسابرس چانه اش از شگفتی می افتد.

پدربزرگ می گوید،

حالا با شما شرط دوهزار دلار میبندم

که می توانم چشم دیگرم

را هم گاز بگیرم.

حالا که حسابرس میداند پدر بزرگ نمی تواند از هردوچشم نابینا

باشد فوری شرط را می پذیرد.

پدربزرگ دندان های مصنوعی اش را درمی آورد

و چشم بینای دیگرش را گاز میگیرد.

حسابرس همانطور که در شگفتی بود

بسیار ناراحت است که سه هزار دلار به این

مرد باخته است و وکیل این آقا هم شاهد

ماجرا است، حسابرس در این زمان بسیار

ناراحت واعصابش خط خطی است.

پدربزرگ می گوید میخواهی بی حساب بشویم؟

سه هزار دلار باشما شرط میبندم

که این سوی میز شما بایستم و

از اینجا به آن سبد آشغال

ادرار کنم بدون اینکه

قطره ای به زمین بین ایندو بریزد.

حسابرس که دوبار سوخته بود بسیار

محتاط است و با دقت نگاه میکند

و مطمئن میشود

که امکان ندارد این پیرمرد بتواند

چنین هنری را از خود نشان بدهد

بنابراین می پذیرد.

پدربزرگ در کنار میز تحریر می ایستد

و زیپ شلوار را بازمیکند ولی باوجوداینکه

با فشار لازم کاررا انجام میدهد

نمی تواند جریان را

به سبد آشغال برساند وبنابراین

تمام میز حسابرس را حسابی آلوده و مرطوب میکند.

حسابرس نمی تواند از خوشحالی در پوست بگنجد،

وبا خودمیگوید یک باخت را

به یک پیروزی مبدل کردم.

ولی وکیل پدربزرگ را میبیند که سرش را

میان دستهایش گرفته است، میپرسد

شما حالتان خوب است؟

وکیل پاسخ میدهد «نه واقعا نه»

امروز صبح هنگامیکه پدربزرگ به من گفت به منظور

حسابرسی احضاریه دریافت داشته،

با من 25 هزار دلار شرط بست

که به اینجا بیاید

و به سرتاسر میزتحریر شما بشاشد

و با اینکارش شما بسیار هم خوشحال خواهید بود.




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 مرداد 1396 02:39 ب.ظ

**دنیا به پشیزی نمی ارزد **

پنجشنبه 21 مرداد 1395 06:27 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،
ایراد دارم
 

حوصله ندارم

میلی, به بودن را ندارم






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 مرداد 1396 02:39 ب.ظ

**سهم من از این دنیا چقدر هست ؟ **

شنبه 16 مرداد 1395 11:02 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،
                     


دیدگاه ها :
برچسب ها: moloud-pourasafa ، سهم من از این دنیا چقدر هست ؟ ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 شهریور 1395 05:48 ب.ظ

** هنگامى كه از «اُدرى هپبورن» خواستند إز زیبایى‌ زنان بگوید**

چهارشنبه 13 مرداد 1395 02:26 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: سخنان بر گزیده ،


 گفت :


براى داشتن لب‌هاى جذاب ،

 كلمات محبت آمیز بگو

براى داشتن نگاه پرعاطفه ،

 در هر کس خوبی‌هایش را جستجو كن

براى داشتن هیكل خوش فرم ،

 غذایت را با گرسنگان تقسیم كن

براى داشتن متانت،

 با دانستن اینكه هرگز تنها نیستى راه برو،

چون كسانى كه تو را دوست دارند،

ترا هم‌راهى مى‌كنند

زیبایى یک زن نه در لباس،

نه در چهره و نه در مدل آرایش كردن اوست،

زیبایى یک زن در چشم‌هایش اوست،

زیرا چشمهایش دروازه ی قلبش و سرچشمه ى عشق اوست








دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 مرداد 1395 02:26 ب.ظ

** خالو حسین کوه‌کن افسانه نبود، افسانه شد**

جمعه 8 مرداد 1395 12:20 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
زادروز     ۶ مهر ۱۳۰۹

۲۸ سپتامبر ۱۹۳۰

دروله، باینگان، کرمانشاه، ایران

درگذشت     

۵ مرداد ۱۳۹۵

۲۶ ژوئیه ۲۰۱۶ میلادی (۸۵ سال)

این دیگر افسانه نیست.

ازدواج کرده بود و سه پسر و سه دختر داشت.

 در نزدیکی پاوه می‌زیست.

اما مسیر زندگی او با یک حادثه تغییر کرد:

 سقفِ‌خانه گلی فرو ریخت و همسر و سه پسرش کشته شدند.

 حیواناتش تلف شدند.

و او جهانش به یکباره فروریخت.

 پیشتر در هنگام شکار، پایش هم تیر خورده بود.

 پایی که قطعش کردند.


دخترانش هم که ازدواج کردند،

او دیگر تنهای تنها شد. نمی‌توانست کار کند.

 نمی توانست اجاره بدهد.

صاحبخانه‌اش پذیرای او نبود.

 و چنین شد که «حسین کوه کن» تصمیم بزرگی گرفت:

 او از شهر و از انسان‌ها فاصله گرفت.

 به دامانِ کوه و صخره پناه برد.

 یکه و تنها، با یک پا و یک کلنگ، بیش از دو دهه کوه کند.

 و در دلِ کوه، خانه ساخت. ۱۲ اتاق ساخت.

 حمام ساخت. و در کنار آن‌ها،

 قبر خودش را هم حفر کرد.

 بی منتِ صاحب‌خانه و گورگن.


«خالو حسین» مثل «قاله مره» ساز می‌زد.

 «شمشال» می‌زد.

 و چه سوزناک هم می‌زد.


پیرمردِ تنها، اطرافِ کوه را درخت کاشته بود.

 گل و گیاه کاشته بود.

 او که از شهر و مردانش گریزان بود،

از صاحب‌خانه‌اش زخم خورده بود،

«قصرش» را که با رنج ساخته بود،

 سخاوتمندانه به «گردش‌گران» نشان می‌داد.



او افسانه نبود. اما امروز افسانه شد.

 کوهستان‌های هورامان، امروز همدمشان را،

 «فرهاد»شان را، برای همیشه از دست دادند.

 اما آهنگِِ کلنگ‌هایش را، ایمان و شرافتش را
 
و یاد او را تا ابد در دل و جانِ خود،

 در سینه و صخره خود، جاودانه کردند.


سامان‌ رسول‌پور، روزنامه‌نگار متن را نوشته است.

خدا بیامرزدش ...

 همه‌ی پس اندازی که از حضور گردشگرها جمع کرده بود

 رو برای ساخت مدرسه اهدا کرده بود.





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:52 ب.ظ