ساقی و میکده از ماست گر بگذارند زندگی ساغر و صهباست گر بگذارند می تراود ز نگاهت غزلِ عاطفه ها شعر چشمان تو شیواست گربگذارند

**اصطلاح«خالی بندی»**

دوشنبه 29 شهریور 1395 05:50 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
در زمان رضا شاه به دلیل کمبود اسلحه،

 بعضی از پاسبان هایی که گشت می دادند

 فقط غلاف خالی اسلحه،

 یعنی همان جلدی که اسلحه در آن قرار میگیرد

 را روی کمرشان می بستند

 و در واقع اسلحه ای در کار نبود.

 دزدها و شبگردها وقتی متوجه این شدند

 برای اینکه همدیگر را مطلع کنند به هم می گفتند

که طرف «خالی بسته» و منظورشان این بوده

 که فلان پاسبان اسلحه ندارد

 و غلاف خالی اسلحه را دور کمرش بسته

 و روی همین اصل بود

 که واژه «خالی بندی» رواج پیدا کرد.





دیدگاه ها :
برچسب ها: **اصطلاح«خالی بندی»** ، دزدها و شبگردها ، زمان رضا شاه ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:49 ب.ظ

**خر برفت و خر برفت **

پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:41 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

یک صوفی مسافر,

در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند.

خرش را آب و علف داد و در طویله بست.

و به جمع صوفیان رفت. صوفیان فقیر و گرسنه بودند.

آه از فقر که کفر و بی‌ایمان به دنبال دارد. صوفیان,

پنهانی خر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند

و آن شب جشن مفّصلی بر پا کردند.

مسافر خسته را احترام بسیار کردند و از آن خوردنی‌ها خوردند.

و صاحب خر را گرامی داشتند. او نیز بسیار لذّت می‌برد.

پس از غذا, رقص و سماع آغاز کردند.

صوفیان همه اهل حقیقت نیستند.

از هزاران تن یکی تن صوفی‌اند             باقیان در دولت او می‌زیند

رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگینی آغاز کرد.

و می‌خواند: " خر برفت و خر برفت و خر برفت".

صوفیان با این ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادی کردند.

دست افشاندند و پای کوبیدند.

مسافر نیز به تقلید از آنها ترانه خر برفت را با شور می‌خواند.

هنگام صبح همه خداحافظی کردند و رفتند صوفی بارش را برداشت

و به طویله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد.

اما خر در طویله نبود با خود گفت:

حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد.

خادم آمد ولی خر نبود, صوفی پرسید:

خر من کجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو می‌خواهم.

خادم گفت: صوفیان گرسنه حمله کردند,

من از ترس جان تسلیم شدم,

آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذیذ را میان گربه‌ها رها کردی.

صوفی گفت: چرا به من خبر ندادی,

حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه کسی شکایت کنم؟

خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!

خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر کنم.

دیدم تو از همه شادتر هستی و بلندتر از همه می‌خواندی

خر برفت و خر برفت,

خودت خبر داشتی و می‌دانستی, من چه بگویم؟

صوفی گفت: آن غذا لذیذ بود

و آن ترانه خوش و زیبا, مرا هم خوش می‌آمد.

خلق را ,تقلیدشان بر باد داد             ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد

آن صوفی از طمع و حرص به تقلید گرفتار شد

و حرص عقل او را کور کرد.




دیدگاه ها :
برچسب ها: صوفی ، خانقاه ، مسافر ، خلق را ، تقلیدشان بر باد داد ، رقص آغاز شد ، صوفی از طمع و حرص به تقلید گرفتار شد ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:49 ب.ظ

** (کتاب فردا ابدی ست )*و( کتاب قلب پاییزی من )**

شنبه 20 شهریور 1395 03:13 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،
(((کتاب فردا ابدی ست )))

   در اصفهان در این آدرس ها موجود می باشد 

کتاب فروشی کمند در مجموعه عباسی
کتاب فروشی باستان در مجموعه عباسی
کتاب فروشی سپاهانی دروازه دولت اول چهارباغ
فرهنگسرای اندیشه خیابان توحید مجموعه فرشچیان
کتاب فروشی نوشته چهارراه فلسطین
----------------------------
در  تهران  در این آدرس  موجود می باشد
تهران خیابان انقلاب خیابان فخر رازی شماره 33
021-66480569
021-66492962
آقای یوسفی 
مرکز پخش دوستان
 با تشکر




کتاب فردا ابدی ست:مولود پورصفا | شهر کتاب آنلاین


*******

*کتاب قلب  پاییزی من  *

کتاب قلب پاییزی من منتشر شد - انتشارات ارسطو -  




با سپاس از حمایت و لطف
 شما ♥عزیزان♥ در خرید کتاب
  




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: کتاب فروشی کمند ، کتاب فروشی باستان ، کتاب فروشی سپاهانی ، فرهنگسرای اندیشه ، کتاب فروشی نوشته ، کتاب فردا ابدی ست:مولود پورصفا | شهر کتاب آنلاین ، چاپ و نشر ایران ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 13 شهریور 1396 07:44 ب.ظ

**جواب ابلهان خاموشی است**

سه شنبه 16 شهریور 1395 12:53 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،


ابوعلی سینا در سفر بود.

در هنگام عبور از شهری ،

جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست

و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت

و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد.

خر سواری هم به آنجا رسید ،

از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست

تا در خوردن کاه شریک او شود

و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.

شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،

چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد

و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.

خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد

و مشغول خوردن شد.

ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.

خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.

شیخ ساکت شد

و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.

صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.

قاضی سوال کرد که چه شده؟

اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.

قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است ؟

روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده

تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد.

قاضی پرسید : با تو سخن گفت ؟چه گفت؟

صاحب خر گفت :

او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند

و پای خرت را میشکند.

قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.

قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!

ابوعلی سینا جوابی داد


که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد:

"جواب ابلهان خاموشی ست"


امثال و حکم-علی اکبر دهخدا





دیدگاه ها :
برچسب ها: ابوعلی سینا ، جواب ابلهان خاموشی ست ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:50 ب.ظ

**نداشته ام مممم **

پنجشنبه 11 شهریور 1395 03:00 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،

 رعد و برق را دوست می دارم


آذین می بندد ,

خانه نداشته اااااا م را

مولود MASHA






دیدگاه ها :
برچسب ها: رعد و برق ، آذین ، moloud poursafa ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:50 ب.ظ

**زمین فرش و آسمان سقف من است **

پنجشنبه 11 شهریور 1395 01:02 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،




پایت را به اندازه گلیمت دراز کن

اما من که گلیمی ندارم!

مولود MASHA







دیدگاه ها :
برچسب ها: moloud-poursafa ، پای ، گلیم ، زمین فرش و آسمان سقف من است ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:50 ب.ظ

** مور و قلم**

جمعه 5 شهریور 1395 02:48 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند

و نقش‌های زیبا رسم می‌کند.

به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند.

نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است.

آن مور گفت: این کار قلم نیست،

فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند.

مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛

بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد.

مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد.

هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید.

او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست.

این کار عقل است.

تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود.

تن لباس است.

این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.

مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست.

عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است.

اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود رها کند

همین عقل زیرک بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.







دیدگاه ها :
برچسب ها: مورچه‌ ، مور ، نادانی‌ ، نقش‌های زیبا ، مور و قلم ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:51 ب.ظ

** بذارید با رضایت چشم بربندند **

دوشنبه 1 شهریور 1395 06:06 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: ** نگارش قلم من* مولود پورصفا **MASHA** ،


صورتی بشاش ,

زشت یا زیبا با چشمانی براق با نعمت جوانی .


اما همین صورت در دوران پیری,

 پر از چین و چروک و چشمها دیگر برقی ندارند.

 پر از یاس و نگرانی ست .

البته اینجا فقط از ظاهر نوشته شد  ه

 و درون و باطن  نادیده گرفته شد ه .

نگذارید  این نگاه ها نومید شوند

 و در انتظار بمانند.

محبت را دریغ نکنید,

 آنها تمام نیرو و جوانیشان را صرف کردند,

 با جان و دل محبت کردند .

هیچ بهانه ای را نه آنها و نه خدای آنها نمی پذیرد
.
مولود** MASHA**







دیدگاه ها :
برچسب ها: moloud-poursafa ، بذارید با رضایت چشم بربندند ، بشاش ، محبت را دریغ نکنید ، زشت یا زیبا با چشمانی براق با نعمت جوانی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 27 مهر 1395 11:16 ق.ظ

**قدر نعمتی چون مادر و پدرتان را تا وقتی در کنارتون هستند بدانید**

دوشنبه 1 شهریور 1395 01:12 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
مادر نابینا در  بیمارستانی  کنار تخت پسرش نشسته بود می گریست
فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت
ای مادر من از جانب خدا آمده ام 
که فقط یکی از آرزوهای تو را براورده سازد
بگو از خدا چی میخواهی   ؟
مادر رو به   فرشته کرد و گفت
از خدا میخواهم پسرم را شفا دهد
فرشته گفت
پیشمان نمیشوی؟
مادر پاسخ داد نه !
فرشته گفت
اینک پسرت شفا یافت
ولی تو میتوانستی بینا یی  چشما نت  را از خدا بخواهی
مادر  لبخند  زد و  گفت تو درک نمیکنی
سال ها گذشت و پسر بزرگ شد و آدم مو  فقی     شد 
و مادر موفقیت های پسر خود را با عشق جشن میگرفت
پسرش ازدواج  کرد  و همسر خود را خیلی دوست داشت
پسر روزی   به مادرش   گفت
مادر  چطور برایت بگویم ولی مشکل اینجاست
که  همسرم نمیتواند با تو یک جا زندگی کند
میخواهم خانه ی برایت بگیرم تا انجا زندگی کنی
مادر   گفتِ
نه پسرم من میروم  به  خانه سالمندان
همرا ه  سن و  سال هایم زندگی میکنم و راحت خواهم بود
مادر از خانه بیرون آمد گوشه ا  ی نشست و مشغول به گریستن کرد
فرشته   دیگر بر  فرود آمد و گفت:
ای مادر دیدی که پسرت با تو چی کرد؟
حالا پشیمان شده یی؟
میخواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت
نه  پشیمانم  نه نفرینش میکنم آخر تو چی میدانی؟
فرشته گفت.
ولی باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و میتوانی آرزوی بکنی .
حال بگو میدانم بینایی چشمانت را از خدا میخواهی. درست است؟
مادر با اطمینان پاسخ داد نه.
فرشته با تعجب بسیار پرسید پس چی؟
مادر جواب داد
از خدا میخواهم عروسم زن خوب و مادر مهربا نی  باشد
و بتواند پسرم را خوشبخت کند  آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد
و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد
هنگامی که مادر اشک های فرشته را دید از او پرسید
 مگر فرشته ها هم گریه میکند؟
فرشته گفت بلی!
ولی تنها زمانی اشک میریزیم که خدا گریه میکند.
مادر پرسید:
مگر خدا هم گریه میکند؟
فرشته پاسخ داد:
خدا اینک از شوق آفرینش موجودی بنام مادر در حا ل  گریستن است .






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:51 ب.ظ