تبلیغات
**قوس قزح** - مطالب حکایت ها
ساقی و میکده از ماست گر بگذارند زندگی ساغر و صهباست گر بگذارند می تراود ز نگاهت غزلِ عاطفه ها شعر چشمان تو شیواست گربگذارند

**برو بالاتر... برو بالاتر... !!!**

جمعه 20 اسفند 1395 01:49 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

داستانی واقعی و تکان دهنده از یک پزشک
توی بیمارستان فیروز آبادی دستیار دکتر مظفری بودم.
روزی از روزها دکتر مظفری ناغافل صدایم کرد

اتاق عمل و پیرمردی را نشان ‌دادن که باید پایش را بعلت عفونت می بریدیم.
دکتر گفت که اینبار من نظارت می کنم و شما عمل می کنید...
به مچ پای بیمار اشاره کردم که یعنی از اینجا قطع کنم و دکتر گفت: برو بالاتر!
بالای مچ را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!
بالای زانو را نشان دادم و دکتر گفت برو بالاتر!!!
تا اینکه وقتی به بالای ران رسیدم دکتر گفت که از اینجا ببر...
عفونت از این جا بالاتر نرفته!

لحن و عبارت «برو بالاتر» خاطره بسیار تلخی را در من زنده می كرد خیلی تلخ.
دوران کودکی همزمان با اشغال ایران توسط متفقین در محله پامنار زندگی می کردیم.
قحطی شده بود و گندم نایاب بود و نانوایی ها تعطیل.
مردم ایران و تهران بشدت

عذاب و گرسنگی می کشیدند که داستانش را همه میدانند.

عده ای هم بودند که به هر قیمتی بود ارزاق شان را تهیه می کردند

و عده ای از خدا بی خبر هم بودند

که با احتکار از گرسنگی مردم سودجویی می کردند.
شبی پدرم دستم را گرفت تا در خانه همسایه مان که دلال بود

و گندم و جو می فروخت برویم

و کمی از او گندم یا جو بخریم تا از گرسنگی نمیریم.
پدرم هر قیمتی که میگفت

همسایه دلال ما با لحن خاصی می گفت: برو بالاتر... برو بالاتر... !!!

بعد از به هوش آمدن پیرمرد برای دیدنش رفتم.
چقدر آشنا بود...
وقتی از حال و روزش پرسیدم گفت: بچه پامنار بودم.‌..
گندم و جو میفروختم...
خیلی سال پیش...
قبل از اینکه در شاه عبدالعظیم ساکن بشم...

دیگر تحمل بقیه صحبت‌هایش را نداشتم.
خود را به حیاط بیمارستان رساندم.
من باور داشتم که «از مکافات عمل غافل مشو، گندم از گندم بروید جو ز جو»؛
اما به هیچ وجه انتظار نداشتم که چنین مکافاتی را به چشمم ببینم.

دکتر مرتضی عبدالوهابی



دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: جمعه 20 اسفند 1395 05:00 ب.ظ

ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست

چهارشنبه 11 اسفند 1395 01:06 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ
ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ .
ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ .

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ ،
که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد !
ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ
ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮﺑﺨﻮﺍﺑﺪ .
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد
فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ،ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود.

ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدن
ﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ .

ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه ﺨﻮﺍﺏ ﺭﻓﺖ .
ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪنکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند:
ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟
ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ :ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ ‏(ﺧﺮ ‏) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ .
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮﺧﻮﺩ
ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭاندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭفلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و....

ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ  که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید .

ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ می شود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ
ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ .

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ
ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ !
ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید:
 ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ
ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ 

ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست
ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست

هر چه خوردی، مال مور و هر چه هستی مال گور
هر چه داری مال وارث، هر چه کردی مال توست





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 اسفند 1395 01:11 ب.ظ

**شاید من فراموش کرده باشم**

چهارشنبه 27 بهمن 1395 02:10 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود
 و بر عصای خود تکیه داده بود،
نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند. اولی گفت:
به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم
 تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد
ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید
گمان می کنم طلب تو را داده ام.
حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده
که آیا بدهکاری خودش را داده است،
 یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.
دومی گفت: من اقرار می کنم که ده قطعه طلا از وی قرض نموده ام
 ولی بدهکاری را ادا کردم
 و برای قسم یاد کردن، آماده هستم.
 قاضی: دست راست خود را بلند کن و قسم یاد کن.
 پیرمرد: یک دست که سهل است، هر دو دست را بلند می کنم.
 سپس عصا را به مرد مدعی داد و هر دو دستش را بلند کرد
 و گفت: به خدا قسم که من قطعات طلا را به این شخص دادم
 و اگر بار دیگر از من مطالبه کند، از روی فراموشکاری و نا آگاهی است.

قاضی به طلبكار گفت: اكنون چه میگویی؟
او در جواب گفت:
من می دانم که این شخص قسم دروغ یاد نمی کند،
شاید من فراموش کرده باشم،
 امیدوارم حقیقت آشکار شود.
قاضی به آن دو نفر اجازه مرخصی داد،
 پیرمرد عصای خود را از دیگری گرفت.
در این موقع قاضی به فکر فرو رفت و بی درنگ هر دوی آنها را صدا زد.
 قاضی عصا را گرفت و با کنجکاوی دیواره آن را نگاه کرد
 و دیواره اش را تراشید، ناگاه دید
 که ده قطعه طلا در میان عصا جاسازی شده است.
 به طلبکار گفت: بدهکار وقتی که عصا را به دست تو داد،
 حیله کرد که قسم دروغ نخورد ولی من از او زیرک تر بودم.






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 بهمن 1395 09:57 ب.ظ

**از او بخواه که دارد**

شنبه 16 بهمن 1395 01:10 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
درویشی تنگدست به در خانه توانگری رفت و گفت:
شنیده ام مالی در راه خدا نذر کرده ای
 که به درویشان دهی، من نیز درویشم.

خواجه گفت: من نذر کوران کرده ام تو کور نیستی.
پس درویش تاملی کرد وگفت:
ای خواجه کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته
 به در خانه چون تو گدائی آمده ام.

این را بگفت و روانه شد.
خواجه متأثر گشته از دنبال وی شتافت
 و هر چه کوشید که چیزی به وی دهد قبول نکرد.


از او بخواه که دارد
و میخواهد که از او بخواهی

از او مخواه که ندارد
و می ترسد که از او بخواهی...!






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 بهمن 1395 09:55 ب.ظ

**ﺧـﻮﺑـﻪ ﻣـﺎ ﻫـﻢ ﮐـﻤﯽ ﻓـﮑـﺮ ﮐـﻨـﯿـﻢ **

جمعه 15 بهمن 1395 12:43 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

ﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ ﺯﻧـﺶ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ:

"ﻧـﻤـﯿـﺪﺍﻧـﻢ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﭼـﻪ ﻛـﺎﺭ ﺧـﻮﺑـﯽ ﺍﻧـﺠـﺎﻡ ﺩﺍﺩﻡ

ﻛـﻪ ﯾـﻚ ﺟـﻦ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩﻡ ﺁﻣـﺪ ﻭ ﮔـﻔـﺖ

 ﻛـﻪ ﯾـﻚ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﺗـﺎ ﻣـﻦ ﻓـﺮﺩﺍ ﺑـﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺵ ﻛـﻨـﻢ"!


ﺯﻥ ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﺎ ﻛـﻪ 16 ﺳـﺎﻝ ﺍﺟـﺎﻗـﻤـﻮﻥ ﻛـﻮﺭﻩ ﻭ ﺑـﭽـﻪ ﺍﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯾـﻢ،

ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﺑـﭽـﻪ ﺩﺍﺭ ﺷـﻮﯾـﻢ.

ﻣـﺮﺩ ﺭﻓـﺖ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﻭ ﻣـﺎﺟـﺮﺍ ﺭﺍ ﺑـﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺗـﻌـﺮﯾـﻒ‌ ﻛـﺮﺩ،

 ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﮔـﻔـﺖ: "ﻣـﻦ ﺳـﺎﻟـﻬـﺎﺳـﺖ ﻛـﻪ ﻧـﺎﺑـﯿـﻨـﺎ ﻫـﺴـﺘـﻢ،

 ﭘـﺲ ﺁﺭﺯﻭ ﻛـﻦ ﻛـﻪ ﭼـﺸـﻤـﺎﻥ ﻣـﻦ ﺷـﻔـﺎ ﯾـﺎﺑـﺪ"

ﻣـﺮﺩ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺶ ﻣـﺎﺩﺭﺵ ﺑـﻪ ﻧـﺰﺩ ﭘـﺪﺭﺵ ﺭﻓـﺖ،

 ﭘـﺪﺭﺵ ﻧـﯿـﺰ ﺑـﻪ ﺍﻭ ﮔـﻔـﺖ:

 "ﻣـﻦ ﺧـﯿـﻠـﯽ ﺑـﺪﻫـﻜـﺎﺭﻡ ﻭ ﻗـﺮﺽ ﻭ ﻗـﻮﻟـﻪ ﺯﯾـﺎﺩ ﺩﺍﺭﻡ،

 ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻓـﺮﺷـﺘـﻪ ﺗـﻘـﺎﺿـﺎﯼ ﭘـﻮﻝ ﺯﯾـﺎﺩﯼ ﻛـﻦ"

ﻣـﺮﺩ ﻫـﺮﭼـﻪ ﻛـﻪ ﻓـﻜﺮ ﻛـﺮﺩ ﻫـﻮﺍﯼ ﻛـﺪﺍﻣـﺸـﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷـﺘـﻪ ﺑـﺎﺷـﺪ،

ﻛـﺪﺍﻡ ﯾـﻚ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ ﺍﻓـﺮﺍﺩ ﺗـﻘـﺪﻡ ﺩﺍﺭﻧـﺪ، ﺯﻧـﻢ؟ ﻣـﺎﺩﺭﻡ؟ ﭘـﺪﺭﻡ؟

ﺗـﺎ ﻓـﺮﺩﺍ ﺭﺍﻩ ﭼـﺎﺭﻩ ﺭﺍ ﭘـﯿـﺪﺍ ﻛـﺮﺩ ﻭ

 ﺑـﺎ ﺧـﻮﺷـﺤـﺎﻟـﯽ ﺑـﻪ ﭘـﯿـﺶ ﺟـﻦ ﺭﻓـﺖ ﻭ ﮔـﻔـﺖ:

 "ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﻛـﻪ ﻣـﺎﺩﺭﻡ ﺑـﭽـﻪ‌ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔـﻬـﻮﺍﺭﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﻃـﻼ ﺑـﺒـﯿـﻨـﺪ“

ﭼـﻘـﺪﺭ ﺧـﻮﺑـﻪ ﻣـﺎ ﻫـﻢ ﮐـﻤﯽ ﻓـﮑـﺮ ﮐـﻨـﯿـﻢ

ﻭ ﻋـﺠـﻮﻻﻧـﻪ ﺗـﺼـﻤـﯿـﻢ ﻧـﮕـﯿـﺮﯾـﻢ.






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 بهمن 1395 09:19 ب.ظ

خالق من بهشتی دارد، «نزدیک زیبا و بزرگ

چهارشنبه 13 بهمن 1395 01:10 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ

ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟

ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،

ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟ !

ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ 3ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ ،

ﺑﻌﺪﺍﺯ ﻣﺪﺗﻬﺎ طناب ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻣﯿﺒﺮﺩﻡ

ﺗﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻟﺶ ﺁﺫﻭﻗﻪ ﺍﯼ ﺑﺮﺍی ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺍﻡ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﻨﻢ

ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ طناب ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﺭﺑﻮﺩ

ﻭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﻭ ﺑﯽ ﭘﻮﻝ ﻭ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﯾﻢ.

ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺻﺤﺒﺖ ﺯﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ ،

درب خانه حضرت داوودرا زدن، وایشان اجازه ورود دادند.

ده نفر از تجار وارد شدند

و هرکدام کیسه صد دیناری رو مقابل حضرت گذاشتن،

و گفتن اینهارو به مستحق بدهید.

حضرت پرسید علت چیست؟
ایشان گفتند در دریا دچار طوفان شدیم

ودکل کشتی اسیب دید

وخطر غرق شدن بسیار نزدیک بود

که درکمال تعجب پرنده ای طناب بزرگ به طرف ما رها کرد.

و با ان قسمتهای اسیب دیده کشتی را بستیم

ونذر کردیم اگر نجات یافتیم هر یک صد دینار به مستحق بدهیم.

حضرت داوود رو به آن زن کرد و فرمود:

خداوند برای تو از دریا هدیه میفرستد،

و تو او را ظالم می نامی.
این هزار دینار بگیر و معاش کن

و بدان خداوند برای حال تو بیش از دیگران آگاه هست...

خالق من بهشتی دارد،
«نزدیک
زیبا و بزرگ»...
و دوزخی دارد به گمانم «کوچک و بعید»
و در پی دلیلی ست که ببخشد ما را
گاهی به بهانه دعایی در حق دیگری
شاید امروز آن روز بی دلیل باشد.




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 بهمن 1395 01:14 ب.ظ

حکایتی, در کتاب حدیقه الحقیقه سنایی آمده است که داستان همه انسانهاست.

دوشنبه 27 دی 1395 01:00 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

حکایتی, در کتاب حدیقه الحقیقه سنایی آمده است که داستان همه انسانهاست.

دزدی, جامه مرد پاک سر شتی را می دزدد

و شادمانه به بستان می گریزد،

ولی مرد پاک سرشت,به جای تعقیب او,
به گورستان می رود

و شخص سومی که ماجرا را می بیند

گیج می شود و به او می گوید:

که آنکه جامه ترا دزدید به سمت باغ رفت.

چرا به گورستان می رو ی ؟

مرد دانا می گوید: عاقبت مرگ او را به این دیار می آورد.

و لخت و عور در قبرش خوا هند گذاشت.

و پاسخ اعمال خود را هم در برابر خدا باید بدهد.

پس فرار معنی ندارد.

و تنها این فریب زمانه است ,

که او را در دام خود گرفتار کرده است.





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 دی 1395 01:04 ب.ظ

**همه رنگ‌ها در نهایت به بی‌رنگی می‌رسد**

چهارشنبه 24 آذر 1395 12:47 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
نقاشان چینی با نقاشان رومی در حضور پادشاهی,

 از هنر و مهارت خود سخن می‌گفتند

 و هر گروه ادعا داشتند که در هنر نقاشی بر دیگری برتری دارند.

شاه گفت: ما شما را امتحان می‌کنیم

تا ببینیم کدام
تان, برتر و هنرمندتر هستید.

دیوار   خانه را پرده کشیدند

و دو گروه نقاش , کار خود را آغاز کردند.

چینی‌ها صد نوع رنگ از پادشاه خواستند

و هر روز مواد و مصالح و رنگِ زیادی برای نقاشی به کار می‌بردند.

بعد از چند روز صدای ساز و دُهُل و شادی چینی‌ها بلند شد,

آنها نقاشی خود را تمام کردند

اما رومیان هنوز از شاه رنگ و مصالح نگرفته بودند

و از روز اول فقط دیوار را صیقل می‌زدند.

چینی‌ها شاه را برای تماشای نقاشی خود دعوت کردند.

شاه نقاشی چینی‌ها را دید و در شگفت شد.

نقش‌ها از بس زیبا بود عقل را می‌ربود.

آنگاه رومیان شاه را به تماشای کار خود دعوت کردند.

دیوار رومیان مثلِ آینه صاف بود.

ناگهان رومی‌ها پرده را کنار زدند

عکس نقاشی چینی‌ها در آینه رومی‌ها افتاد

و زیبایی آن چند برابر بود و چشم را خیره می‌کرد

شاه درمانده بود که کدام نقاشی اصل است و کدام آینه است؟

صوفیان مانند رومیان هستند.

درس و مشق و کتاب و تکرار درس ندارند,

اما دل خود را از بدی و کینه و حسادت پاک کرده اند.

سینه آنها مانند آینه است.

همه نقشها را قبول می‌کند

و برای همه چیز جا دارد.

دل آنها مثل آینه عمیق و صاف است.

هر چه تصویر و عکس در آن بریزد پُر نمی‌شود.

آینه تا اَبد هر نقشی را نشان می‌دهد.

خوب و بد, زشت و زیبا را نشان می‌دهد

و اهلِ آینه از رنگ و بو و اندازه و حجم رهایی یافته اند.

آنان صورت و پوسته علم و هنر را کنار گذاشته‌اند

و به مغز و حقیقت جهان و اشیاء دست یافته‌اند.

همه رنگ‌ها در نهایت به بی‌رنگی می‌رسد.

رنگ‌ها مانند ابر است و بی‌رنگی مانند نور مهتاب.

رنگ و شکلی که در ابر می‌بینی,

نور آفتاب و مهتاب است. نور بی‌رنگ است.



 
داستان های مثنوی




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 آذر 1395 01:04 ب.ظ

**کشتی‌رانی مگس**

جمعه 12 آذر 1395 06:00 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

 ‌مگسی بر پرِکاهی نشست که آن پرکاه بر ادرار خری روان بود.

مگس مغرورانه بر ادرار خر کشتی می‌راند

و می‌گفت:

من علم دریانوردی و کشتی‌رانی خوانده‌ام.

در این کار بسیار تفکر کرده‌ام.

ببینید این دریا و این کشتی را و مرا که چگونه کشتی می‌رانم.

او در ذهن کوچک خود بر سر دریا کشتی می‌راند آن ادرار،

دریای بی‌ساحل به نظرش می‌آمد

و آن برگ کاه کشتی بزرگ,

زیرا آگاهی و بینش او اندک بود.

جهان هر کس به اندازه ذهن و بینش اوست.

آدمِ مغرور و کج اندیش مانند این مگس است.

و ذهنش به اندازه درک ادرار الاغ و برگ کاه.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:37 ب.ظ

**رئیس جمهور فعلی روسیه **

جمعه 14 آبان 1395 09:00 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

در هنگام جنگ جهانی دوم بعد از چند هفته

بالاخره یک سرباز موفق میشود چند روز مرخصی بگیرد.

وقتی به محل سکونت خود میرسد

متوجه یک کامیون حامل تعدادی جنازه میشود

که بسمت قبرستان میرفت وخبر دار میشود

که دشمن آن منطقه را بمباران کرده است

لذا برای آخرین بار قصد داشت به جنازه

همشهریهایش نگاهی بیندازد که متوجه میشود

کفشی در میان اجساد وجود دارد

که شباهت به کفش همسرش دارد وبسرعت بسمت خانه میدود

ومتوجه میشود خانه اش ویران شده

لذا پس از این شوک بزرگ خود را به کامیون میرساند

وآن جنازه را تحویل میگیرد

که در قبرستان دسته جمعی دفن نشود

وبا مراسم واحترام خاص دفن نماید

ولی متوجه میشود جنازه همسرش هنوز نفس میکشد.

لذا او را به بیمارستان میرساند وان زن زنده میماند.

وسالها بعد صاحب فرزندی از آن زن میگردد.

زنی که قرار بود زنده بگور شود.

اسم کودکی که دنیا آمد ولادمیر پوتین

 رئیس جمهور فعلی روسیه است.

این داستان را هیلاری کلینتون در کتابش بنام گزینه های سخت قید کرده است.





دیدگاه ها :
برچسب ها: رئیس جمهور فعلی روسیه ، قبرستان دسته جمعی دفن ، جنگ جهانی دوم ، بمباران ، وبا مراسم واحترام خاص ، کودکی که دنیا آمد ولادمیر پوتین ، moloud-poursafa ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:43 ب.ظ

** یه روزی میشه دیگه نمیتونین صورتشون رو ببوسید**

پنجشنبه 29 مهر 1395 12:08 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،


خانه ی یکی از دوستان دعوت بودیم همه بودند

ولی علیرضا خان نبود حالش را پرسیدیم پسرش گفت :

خوابیده ،بعد از اتمام نهار او آمد دوستان از دیدن او خوشحال شدند.

بعد از احوال پرسی ، او آرام در کنار ما نشست ،

مدت 3سال بود که او در جمع دوستان نبود

و فرزندانش همواره می گفتند که او مریض است .

اما هر باری که او را می دیدیم احساس نمی کردیم که بیمار باشد،

او مردی مهربان و خوش اخلاقی بود ،

اما پیری باعث گوشه گیری او شده بود.

وقتی لب به سخن گشود،

دریافتم که درد عظیمی در سینه دارد که نمی تواند

جایی برای خالی کردن آن پیدا کند،

می گفت :بچه ها گفتند نباید بیرون بیایم تا مهمانان نرفتند .

پرسیدم چرا؟

گفت : می گویند که زیاد حرف می زنم

و آبرروی همه را می برم !

با گفتن این جمله اشک در چشمان پیرمرد حلقه زد

و از ترس اینکه نا خود آگاه بغضش بترکد خیره شد

به زمین که در همان لحظه دستش را گرفتند

وبردند در اتاقش ،

حتی با هیچ کسی خدا حافظی نکرد، آرام و بی صدا رفت...

تحمل آنجا بدون او برایم درد آورشده بود،

هر کسی حرف می زد و می خندید

من فقط به او فکر می کردم که او در چه حالی است ؟

حتما می گرید، نمی دانم .

وای بر بعضی ها !

هرگز نمی دانستم ما انسانها تا این حد ظالم هستیم

حتی بر عزیزترین کسان خود رحم نمی کنیم .

خدای من ! اصلا نمی توانستم آرام بگیرم ،

دلم می خواست و دوست داشتم

فریاد بزنم و بگویم: حق او زندان نیست !

از سیمای پیرمرد دریافته بودم

که به گذر روزگار تاسف می خورد

که چگونه بچه ها را با امید بزرگ کرده تا در پیری عصای دستش باشد.

نگاه های معنی دار و اشک آلود اومرا سخت تکان داد

و به یاد دوران پیری خودم انداخت

که روزی فراخواهد رسید که من هم بخواهم حرفی را بزنم

و این حرف زدنم باعث آبرو ریزی عزیزانم شود!

*ما هر روز شاهد پیری و حتی مرگ دیگران هستیم،

ولی هیچگاه باور نمی کنیم

که روزی ماهم به همین سرنوشت گرفتار می شویم.

در حقیقت همه می دانیم

ولی خود را به غفلت و نادانی می زنیم.

ولی افسوس که هرگز عبرت نمی گیریم

گویی پیری و مرگ فقط برای دیگران است

نه برای ما.

اگر ما بدانیم که البته می دانیم

خود را به نافهمی می زنیم که پیران هم روزگاری

مثل جوانان نیرو داشته و محتاج کسی برای برخاستن

از زمین نبوده اند و روزگار او را محتاج حمایت ما نموده است ،

هرگز با تحقیر و تحکم با او برخورد نمی کردیم.

ما در برخورد با پیران به آنها رحم نکنیم،

بلکه به خود رحم کنیم که مثل آنها روزی نیازمند

حمایت دیگران خواهیم بود و این کاشته ی خود را درو خواهیم کرد!

آیا به راستی این پیران نیکی نکرده اند تا ثمره آنرا بچشند .

.خیلی از پیران را می شناسم که برای خانواده ها

بسیار مهربان بوده اند، حال خود با نامهربانی مواجه اند!

شاید آن عطوفت ها و مهربانی های که ثمر نداده

و دانه ها پوچ و یا مورچه ها خورده اند

که ازآنها اثری مشاهده نمی گردد.

نمی دانم ، ولی اینقدر می دانم که این روزگار دیر

یا زود بر خود ما نیز تکرار خواهد شد.

درک این حقیقت تمام استخوانهایم را می سوزاند

و از همین حالا احساس می کنم

که چه بد روزی را در انتظار داریم.

پس چه بهتر تا خود به آنجا نرسیده ایم،

به والدینمان و کسانی کمک کنیم که حالا رسیده اند.

تا شاید فردا فرزندانمان و دیگران هم به ما کمک کنند.

*قدر پدر و مادرتون رو بدونید

یه روزی میشه دیگه نمیتونین صورتشون رو ببوسید

روزی که مجبورید خاکشون ببویسد..




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 بهمن 1395 01:42 ب.ظ

** ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺭﻭﺍﯾﺎﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻗﺖ ﻭ ﺗﺎﻣﻞ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟**

دوشنبه 26 مهر 1395 07:20 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

آﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻼﻣﻪ ﺑﺮﻗﻌﯽ ﻗﻤﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﺪ :

ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻡ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﻋﯿﺎﺩﺕ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺻﻒ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ

ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﯾﮏ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻦ ﺗﻮﻗﻒ ﮐﺮﺩ

ﻭ ﺳﺮﻧﺸﯿﻦ ﺁﻥ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :

ﺁﻗﺎﯼ ﺑﺮﻗﻌﯽ ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ﺑﺎﻻ !

ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻡ ﻭﺍﻋﻆ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﺁﻗﺎﯼ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﺍﺳﺖ .

ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻡ، ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟ ﭙﺮﺳﯽ ، ﺍﯾﺸﺎﻥ ﮔﻔﺖ :

ﺁﻗﺎﯼ ﺑﺮﻗﻌﯽ ﮐﺠﺎﯾﯿﺪ؟

ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺖ؟

ﮔﻔﺘﻢ:ﺟﻨﺎﺏ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﻋﻘﺎﯾﺪﻡ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﯿﻦ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ

ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﮐﻪ ﻋﻘﺎﯾﺪﻡ ﭼﯿﺴﺖ ،ﺷﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ ﺳﻮﺍﺭ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ .

ﮔﻔﺖ: ﻣﮕﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﯿﺪ؟

ﮔﻔﺘﻢ :ﻣﻦ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ﺭﻭﺿﻪ ﺧﻮﺍﻧﯽ ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ،

ﮐﻤﮏ ﺑﻪ ﺭﻭﺿﻪﺧﻮﺍﻧﯽ ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ !

ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ؟

ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺿﻪ ﺧﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ،

ﺍﮐﺜﺮﺍ ﺿﺪ ﻗﺮﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺑﺎ ﭘﯿﺎﻣﺒﺮ ﻭ ﺍﺋﻤﻪ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ .

ﺁﻗﺎﯼ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﮔﻔﺖ : ﺣﺘﯽ ﻣﻦ؟ !

ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺁﯾﺎ ﻣﻨﺒﺮ ﻫﻢ ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ؟

ﮔﻔﺘﻢ : ﺁﺭﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ!

ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ؟

ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻔﻬﯿﻢ ﻣﻄﻠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ :

ﺁﻗﺎﯼ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﯾﺎﺩﺗﺎﻥ ﻫﺴﺖ ﺩﺭ ﺩﻫﻪ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺑﻪ ﻣﻨﺒﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ؟

ﮔﻔﺖ:ﺁﺭﯼ!

ﮔﻔﺘﻢ: ﻣﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﺪﻡ،

ﺻﺪﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﺭﺍﺷﻨﺎﺧﺘﻢ ﻭ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻡ ﮐﻪ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﻡ ،

ﻭ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻔﺘﯽ ﺍﻣﺎﻡ ﺩﺭ ﺷﮑﻢ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ!

ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺩﺭ ﺭﻭﺍﯾﺎﺕ ﻣﺎ ﺫﮐﺮ ﺷﺪﻩ!

ﻣﻘﺼﻮﺩ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﺭﻭﺍﯾﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﻻﻟﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺮ ﻋﻠﻢ ﺍﻣﺎﻡ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺗﻮﻟﺪ،

ﺍﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﺭﻭﺍﯾﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ،

( ﺍﻣﺎﻡ ﺩﺭ ﺷﮑﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﻃﺮﯾﻖ ﺳﺘﻮﻧ ﻬﺎﯼ ﻧﻮﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻭﺳﺖ، ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ )

ﮔﻔﺘﻢ :

ﻭﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺍﻭﻻ ﺿﺪ ﻗﺮﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻓﺮﻣﺎﯾﺪ :

« ﻭَﺍﻟﻠَّـﻪُ ﺃَﺧْﺮَﺟَﮑُﻢ ﻣِّﻦ ﺑُﻄُﻮﻥِ ﺃُﻣَّﻬَﺎﺗِﮑُﻢْ ﻟَﺎ ﺗَﻌْﻠَﻤُﻮﻥَ ﺷَﯿْﺌًﺎ

ﻭَﺟَﻌَﻞَ ﻟَﮑُﻢُ ﺍﻟﺴَّﻤْﻊَﻭَﺍﻟْﺄَﺑْﺼَﺎﺭَ ﻭَﺍﻟْﺄَﻓْﺌِﺪَﺓَ ۙ ﻟَﻌَﻠَّﮑُﻢْ ﺗَﺸْﮑُﺮُﻭﻥَ .»

( ﺳﻮﺭﻩ ﺷﺮﯾﻔﻪ ﻧﺤﻞ : ﺁﯾﻪ78 )

ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺣﺎلی که ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ،

ﺍﺯ ﺷﮑﻢ ﻣﺎﺩﺭﺍﻧﺘﺎﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﮔﻮﺵ ﻭ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺩﻝ ﺩﺍﺩ،

ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺳﭙﺎﺳﮕﺰﺍﺭﯼ ﮐﻨﯿﺪ.

ﺛﺎﻧﯿﺎ ، ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻨﺒﺮ ﮔﺮﯾﺰ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍﯼ ﮐﺮﺑﻼ ﺯﺩﯼ ﻭ ﮔﻔﺘﯽ :

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ( ﻉ ) ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﮐﻮﻓﻪ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ،

« ﺣﺮ » ﺟﻠﻮﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺑﻪ ﮐﻮﻓﻪ ﺑﺮﺳﺪ.

ﺍﻣﺎﻡ ﻧﺎﮔﺰﯾﺮ ﺭﺍﻩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﮔﺮﻓﺖ

ﻭ « ﺣﺮ » ﻧﯿﺰ ﺁن ها ﺭﺍﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ

ﺗﺎ ﺍین که ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺳﺐ ﺍﻣﺎﻡ( ﻉ ) ﻗﺪﻡ ﺍﺯ ﻗﺪﻡ ﺑﺮﻧﺪﺍﺷﺖ

ﻭ ﻫﺮﭼﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﮐﺎﺏ ﺯﺩ ﻭ ﮐﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﻧﻬﯿﺐ ﺯﺩ ﻭ ﻫﯽ ﮐﺮﺩ،

ﻣﺮﮐﺒﺶ ﺣﺮﮐﺖ ﻧﮑﺮﺩ، ﺍﻣﺎﻡ ﻣﺎﻧﺪ ﻣﺘﺤﯿﺮ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﺳﺐ ﺣﺮﮐﺘﯽ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ ،

ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻋﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﯾﺎﻓﺖ ،ﺍﻣﺎﻡ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﻧﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﭼﯿﺴﺖ؟

ﻋﺮﺏ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻏﺎﺿﺮﯾﻪ ( ﻗﺎﺫﺭﯾﻪ ) ،

ﺍﻣﺎﻡ ﺣﺴﯿﻦ ( ﻉ ) ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ :ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺍﺳﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﻋﺮﺏ ﮔﻔﺖ : ﺷﺎﻃﯽ ﺍﻟﻔﺮﺍﺕ ، ﺍﻣﺎﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺍﺳﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟ﮔﻔﺖ : ﻧﯿﻨﻮﺍ ، ﺍﻣﺎﻡ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺍﺳﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟

ﮔﻔﺖ : ﮐﺮﺑﻼ! ﺍﻣﺎﻡﺣﺴﯿﻦ ( ﻉ ) ﻓﺮﻣﻮﺩ :

ﻫﺎﻥ ، ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﺪﻡ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﯽ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺷﻤﺎ ﮐﺮﺑﻼ ﺍﺳﺖ؛

ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻓﻠﺴﻔﯽ ﮔﻔﺘﻢ:

ﺁﻗﺎﯼ ﻓﻠﺴﻔﯽ !ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ

ﺩﺭ ﺷﮑﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﻗﺮﺁﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ

( ﭼﻄﻮﺭ ، ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﻭﻝ ﺍﺳﺒﺶ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ

ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﻣﺎﻡ ( ﻉ) ،ﻭ ﺗﺎﺯﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﻥ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻋﺮﺏ ﺑﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﻣﺤﻞ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ؟

ﺟﻨﺎﺏ ﻓﻠﺴﻔﯽ !

ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺍﻣﺎﻣﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﯾﺪ؟

ﮐﻪ ﻧﻌﻮﺫﺑﺎﻟﻠﻪ ﺍﺳﺒﺶ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﻄﻠﻊ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؟

ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﺣﺐ ﺍﺋﻤﻪ؟

ﺁﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻌﺎﺭﻑ ﺍﺳﻼﻡ؟

ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺭﻭﺍﯾﺎﺕ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻗﺖ ﻭ ﺗﺎﻣﻞ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟

خاطره ای از آیت الله برقعی




دیدگاه ها :
برچسب ها: آﯾﺖ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻼﻣﻪ ﺑﺮﻗﻌﯽ ﻗﻤﯽ ، moloud-poursafa ، ﺁﻗﺎﯼ ﻓﻠﺴﻔﯽ !ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ ﺩﺭ ﺷﮑﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﻗﺮﺁﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ ، ﭼﻄﻮﺭ ، ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺭﺳﯿﺪ ﺍﻭﻝ ﺍﺳﺒﺶ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺖ ، ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺍﻣﺎﻣﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺍﯾﺪ؟ ﮐﻪ ﻧﻌﻮﺫﺑﺎﻟﻠﻪ ﺍﺳﺒﺶ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻣﻄﻠﻊ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ؟ ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:46 ب.ظ

**داستان واقعی **

یکشنبه 4 مهر 1395 02:00 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،


داستانی است درمورد اولین دیدار "امت فاكس"،

نویسنده و فیلسوف معاصر، ‌از آمریكا،

هنگامی كه برای نخستین بار به رستوران سلف سرویس رفت.

وی كه تا آن زمان هرگز به چنین رستورانی نرفته بود،

در گوشه ای به انتظار نشست،

با این نیت كه از او پذیرایی شود.


اما هرچه لحظات بیشتری سپری میشد،

ناشكیبایی او از اینكه می دید پیشخدمت ها,

كوچكترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت.

از همه بدتر اینكه مشاهده می كرد

كسانی كه پس از او وارد شده بودند،

در مقابل بشقابهای پر از غذا

نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی كه

بر سر میز مجاور نشسته بود، نزدیك شد

و گفت: من حدود بیست دقیقه است

كه در ایجا نشسته ام بدون آنكه

كسی كوچكترین توجهی به من نشان دهد.

حالا می بینم شما كه پنج دقیقه پیش وارد شدید،

با بشقابی پر از غذا در مقابل من،

اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟

مردم این كشور چگونه پذیرایی می شوند؟

مرد با تعجب گفت:

اینجا سلف سرویس است،

سپس به قسمت انتهایی رستوران،

جایی كه غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود،

اشاره كرد و ادامه داد به آنجا بروید،

یك سینی بردارید هر چه می خواهید انتخاب كنید،

پول آنرا بپردازید،

بعد اینجا بنشینید و آنرا میل كنید!

امت فاكس ,كه قدری احساس حماقت میكرد،

دستورات مرد را پی گرفت،

اما وقتی غذا را روی میز گذاشت،

ناگهان به ذهنش رسید,

كه زندگی هم در حكم سلف سرویس است.

همه نوع رخدادها، فرصتها،

موقعیتها، شادیها، سرورهاو غم ها

در برابر ما قرار دارد،

درحالی كه اغلب ما بی حركت

به صندلی خود چسبیده ایم

و آنچنان محو این هستیم

كه دیگران در بشقاب خود چه دارند

و دچار شگفتی شده ایم

از اینكه چرا او سهم بیشتری دارد

كه هرگز به ذهنمان نمی رسد

خیلی ساده از جای خود برخیزیم

و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،

سپس آنچه میخواهیم برگزینیم.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد،

به دلیل آنست,

كه شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید.





دیدگاه ها :
برچسب ها: امت فاكس ، زندگی هم در حكم سلف سرویس ، به صندلی خود چسبیده ایم ، خیلی ساده از جای خود برخیزیم ، ببینیم چه چیزهایی فراهم ، وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمیدهد ، كه شما هم چیز زیادی از او نخواسته اید ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:48 ب.ظ

**اصطلاح«خالی بندی»**

دوشنبه 29 شهریور 1395 05:50 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
در زمان رضا شاه به دلیل کمبود اسلحه،

 بعضی از پاسبان هایی که گشت می دادند

 فقط غلاف خالی اسلحه،

 یعنی همان جلدی که اسلحه در آن قرار میگیرد

 را روی کمرشان می بستند

 و در واقع اسلحه ای در کار نبود.

 دزدها و شبگردها وقتی متوجه این شدند

 برای اینکه همدیگر را مطلع کنند به هم می گفتند

که طرف «خالی بسته» و منظورشان این بوده

 که فلان پاسبان اسلحه ندارد

 و غلاف خالی اسلحه را دور کمرش بسته

 و روی همین اصل بود

 که واژه «خالی بندی» رواج پیدا کرد.





دیدگاه ها :
برچسب ها: **اصطلاح«خالی بندی»** ، دزدها و شبگردها ، زمان رضا شاه ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:49 ب.ظ

**خر برفت و خر برفت **

پنجشنبه 25 شهریور 1395 04:41 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

یک صوفی مسافر,

در راه به خانقاهی رسید و شب آنجا ماند.

خرش را آب و علف داد و در طویله بست.

و به جمع صوفیان رفت. صوفیان فقیر و گرسنه بودند.

آه از فقر که کفر و بی‌ایمان به دنبال دارد. صوفیان,

پنهانی خر مسافر را فروختند و غذا و خوردنی خریدند

و آن شب جشن مفّصلی بر پا کردند.

مسافر خسته را احترام بسیار کردند و از آن خوردنی‌ها خوردند.

و صاحب خر را گرامی داشتند. او نیز بسیار لذّت می‌برد.

پس از غذا, رقص و سماع آغاز کردند.

صوفیان همه اهل حقیقت نیستند.

از هزاران تن یکی تن صوفی‌اند             باقیان در دولت او می‌زیند

رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگینی آغاز کرد.

و می‌خواند: " خر برفت و خر برفت و خر برفت".

صوفیان با این ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادی کردند.

دست افشاندند و پای کوبیدند.

مسافر نیز به تقلید از آنها ترانه خر برفت را با شور می‌خواند.

هنگام صبح همه خداحافظی کردند و رفتند صوفی بارش را برداشت

و به طویله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد.

اما خر در طویله نبود با خود گفت:

حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد.

خادم آمد ولی خر نبود, صوفی پرسید:

خر من کجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو می‌خواهم.

خادم گفت: صوفیان گرسنه حمله کردند,

من از ترس جان تسلیم شدم,

آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذیذ را میان گربه‌ها رها کردی.

صوفی گفت: چرا به من خبر ندادی,

حالا آن‌ها همه رفته اند من از چه کسی شکایت کنم؟

خرم را خورده‌اند و رفته‌اند!

خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر کنم.

دیدم تو از همه شادتر هستی و بلندتر از همه می‌خواندی

خر برفت و خر برفت,

خودت خبر داشتی و می‌دانستی, من چه بگویم؟

صوفی گفت: آن غذا لذیذ بود

و آن ترانه خوش و زیبا, مرا هم خوش می‌آمد.

خلق را ,تقلیدشان بر باد داد             ای دو صد لعنت بر آن تقلید باد

آن صوفی از طمع و حرص به تقلید گرفتار شد

و حرص عقل او را کور کرد.




دیدگاه ها :
برچسب ها: صوفی ، خانقاه ، مسافر ، خلق را ، تقلیدشان بر باد داد ، رقص آغاز شد ، صوفی از طمع و حرص به تقلید گرفتار شد ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:49 ب.ظ

**جواب ابلهان خاموشی است**

سه شنبه 16 شهریور 1395 12:53 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،


ابوعلی سینا در سفر بود.

در هنگام عبور از شهری ،

جلوی قهوه خانه ای اسبش را بر درختی بست

و مقداری کاه و یونجه جلوی اسبش ریخت

و خودش هم بر روی تخت جلوی قهوه خانه نشست تا غذایی بخورد.

خر سواری هم به آنجا رسید ،

از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست

تا در خوردن کاه شریک او شود

و خودش هم آمد در کنار ابوعلی سینا نشست.

شیخ گفت : خر را پهلوی اسب من نبند،

چرا که خر تو از کاه و یونجه او میخورد

و اسب هم به خرت لگد میزند و پایش را میشکند.

خر سوار آن سخن نشنیده گرفت به روی خودش نیاورد

و مشغول خوردن شد.

ناگاه اسب لگدی زد و پای خر را لنگ کرد.

خر سوار گفت : اسب تو خر مرا لنگ کرد و باید خسارت دهی.

شیخ ساکت شد

و خود را به لال بودن زد و جواب نداد.

صاحب خر ، ابوعلی سینا را نزد قاضی برد و شکایت کرد.

قاضی سوال کرد که چه شده؟

اما ابوعلی سینا که خود را به لال بودن زده بود ،هیچ چیز نگفت.

قاضی به صاحب خر گفت : این مرد لال است ؟

روستایی گفت : این لال نیست بلکه خود را به لال بودن زده

تا اینکه تاوان خر مرا ندهد، قبل از این اتفاق با من حرف میزد.

قاضی پرسید : با تو سخن گفت ؟چه گفت؟

صاحب خر گفت :

او به من گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد میزند

و پای خرت را میشکند.

قاضی خندید و بر دانش ابو علی سینا آفرین گفت.

قاضی به ابوعلی سینا گفت حکمت حرف نزدنت پس چنین بود؟!!!

ابوعلی سینا جوابی داد


که از آن به بعد درزبان پارسی به مثل تبدیل شد:

"جواب ابلهان خاموشی ست"


امثال و حکم-علی اکبر دهخدا





دیدگاه ها :
برچسب ها: ابوعلی سینا ، جواب ابلهان خاموشی ست ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:50 ب.ظ

**قدر نعمتی چون مادر و پدرتان را تا وقتی در کنارتون هستند بدانید**

دوشنبه 1 شهریور 1395 01:12 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
مادر نابینا در  بیمارستانی  کنار تخت پسرش نشسته بود می گریست
فرشته ی فرود آمد و رو به طرف مادر گفت
ای مادر من از جانب خدا آمده ام 
که فقط یکی از آرزوهای تو را براورده سازد
بگو از خدا چی میخواهی   ؟
مادر رو به   فرشته کرد و گفت
از خدا میخواهم پسرم را شفا دهد
فرشته گفت
پیشمان نمیشوی؟
مادر پاسخ داد نه !
فرشته گفت
اینک پسرت شفا یافت
ولی تو میتوانستی بینا یی  چشما نت  را از خدا بخواهی
مادر  لبخند  زد و  گفت تو درک نمیکنی
سال ها گذشت و پسر بزرگ شد و آدم مو  فقی     شد 
و مادر موفقیت های پسر خود را با عشق جشن میگرفت
پسرش ازدواج  کرد  و همسر خود را خیلی دوست داشت
پسر روزی   به مادرش   گفت
مادر  چطور برایت بگویم ولی مشکل اینجاست
که  همسرم نمیتواند با تو یک جا زندگی کند
میخواهم خانه ی برایت بگیرم تا انجا زندگی کنی
مادر   گفتِ
نه پسرم من میروم  به  خانه سالمندان
همرا ه  سن و  سال هایم زندگی میکنم و راحت خواهم بود
مادر از خانه بیرون آمد گوشه ا  ی نشست و مشغول به گریستن کرد
فرشته   دیگر بر  فرود آمد و گفت:
ای مادر دیدی که پسرت با تو چی کرد؟
حالا پشیمان شده یی؟
میخواهی او را نفرین کنی؟
مادر گفت
نه  پشیمانم  نه نفرینش میکنم آخر تو چی میدانی؟
فرشته گفت.
ولی باز هم رحمت خدا شامل حال تو شده و میتوانی آرزوی بکنی .
حال بگو میدانم بینایی چشمانت را از خدا میخواهی. درست است؟
مادر با اطمینان پاسخ داد نه.
فرشته با تعجب بسیار پرسید پس چی؟
مادر جواب داد
از خدا میخواهم عروسم زن خوب و مادر مهربا نی  باشد
و بتواند پسرم را خوشبخت کند  آخر من دیگر نیستم تا مراقب پسرم باشم
اشک از چشمان فرشته سرازیر شد
و اشک هایش دو قطره در چشمان مادر ریخت و مادر بینا شد
هنگامی که مادر اشک های فرشته را دید از او پرسید
 مگر فرشته ها هم گریه میکند؟
فرشته گفت بلی!
ولی تنها زمانی اشک میریزیم که خدا گریه میکند.
مادر پرسید:
مگر خدا هم گریه میکند؟
فرشته پاسخ داد:
خدا اینک از شوق آفرینش موجودی بنام مادر در حا ل  گریستن است .






دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:51 ب.ظ

** مور و قلم**

جمعه 5 شهریور 1395 02:48 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت می‌کند

و نقش‌های زیبا رسم می‌کند.

به مور دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و عجیبی رسم می‌کند.

نقش‌هایی که مانند گل یاسمن و سوسن است.

آن مور گفت: این کار قلم نیست،

فاعل اصلی انگشتان هستند که قلم را به نگارش وا می‌دارند.

مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست؛

بلکه بازو است. زیرا انگشت از نیروی بازو کمک می‌گیرد.

مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد.

هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید.

او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر از عالم مادی صورت و ظاهر نیست.

این کار عقل است.

تن مادی انسان با آمدن خواب و مرگ بی هوش و بی‌خبر می‌شود.

تن لباس است.

این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.

مولوی در ادامه داستان می‌گوید: آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست.

عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است.

اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود رها کند

همین عقل زیرک بزرگ، نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.







دیدگاه ها :
برچسب ها: مورچه‌ ، مور ، نادانی‌ ، نقش‌های زیبا ، مور و قلم ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:51 ب.ظ

**پاس بداریم ارزش ها را **

پنجشنبه 28 مرداد 1395 07:43 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﻗﺘﻞ ﻧﺰﺩ کورش بزرگ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ.

ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺍﺟﺮﺍﯼ ﻗﺼﺎﺹ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

ﻗﺎﺗﻞ ﺍﺯ پادشاه ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ کاری ﻣﻬﻢ

 برای ﺑﺮﺍﺩﺭﺵ ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺗﻘﺎﺿﺎ ﮐﺮﺩ.

ﺷﺎﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ؟

ﻗﺎﺗﻞ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ نگاه ﮐﺮﺩ ﻭ گفت : ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻩ.

ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ :
ﺍﯼ ﺳﭙﻬﺴﺎﻻﺭ ﺁﺭﺍﺩ ﺁﯾﺎﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟

ﺁﺭﺍﺩگفت :ﺑﻠﻪ ﺳﺮﻭﺭﻡ.

ﮔﻔﺖ ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ,

 ﺣﮑﻢ ﺭﺍﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍمیﮑﻨﯿﻢ!

ﺁﺭﺍﺩ گفت :ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ.

ﻗﺎﺗﻞ ﺭﻓﺖ و ۳ﺭﻭﺯ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﺑﻮﺩ

 ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺁﺭﺍﺩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﮑﻢ ﺑﺮﺍﻭ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ.

اﻧﺪﮐﯽ پیش ﺍﺯﻏﺮﻭﺏ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻗﺎﺗﻞ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ

 ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺑﺴﯿﺎﺭﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ

ﺑﯿﻦ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺟﻼﺩ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ.

پادشاه ﭘﺮﺳﯿﺪ :

ﭼﺮﺍ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ ﺩﺭﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟

ﻗﺎﺗﻞ پاسخ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ

 ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.

پادشاه ﺍﺯﺁﺭﺍﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟

ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :ﺗﺮﺳﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ مهرورزی

 ﻭ ﻧﯿﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓت

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮﺍﻥ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻧﯿﺰ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ

 ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﺯﯾﺮﺍ می ترﺳﯿﻢ
 
 ﮐﻪ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﺍﺯﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﻓﺖ.





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:51 ب.ظ

** خالو حسین کوه‌کن افسانه نبود، افسانه شد**

جمعه 8 مرداد 1395 12:20 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
زادروز     ۶ مهر ۱۳۰۹

۲۸ سپتامبر ۱۹۳۰

دروله، باینگان، کرمانشاه، ایران

درگذشت     

۵ مرداد ۱۳۹۵

۲۶ ژوئیه ۲۰۱۶ میلادی (۸۵ سال)

این دیگر افسانه نیست.

ازدواج کرده بود و سه پسر و سه دختر داشت.

 در نزدیکی پاوه می‌زیست.

اما مسیر زندگی او با یک حادثه تغییر کرد:

 سقفِ‌خانه گلی فرو ریخت و همسر و سه پسرش کشته شدند.

 حیواناتش تلف شدند.

و او جهانش به یکباره فروریخت.

 پیشتر در هنگام شکار، پایش هم تیر خورده بود.

 پایی که قطعش کردند.


دخترانش هم که ازدواج کردند،

او دیگر تنهای تنها شد. نمی‌توانست کار کند.

 نمی توانست اجاره بدهد.

صاحبخانه‌اش پذیرای او نبود.

 و چنین شد که «حسین کوه کن» تصمیم بزرگی گرفت:

 او از شهر و از انسان‌ها فاصله گرفت.

 به دامانِ کوه و صخره پناه برد.

 یکه و تنها، با یک پا و یک کلنگ، بیش از دو دهه کوه کند.

 و در دلِ کوه، خانه ساخت. ۱۲ اتاق ساخت.

 حمام ساخت. و در کنار آن‌ها،

 قبر خودش را هم حفر کرد.

 بی منتِ صاحب‌خانه و گورگن.


«خالو حسین» مثل «قاله مره» ساز می‌زد.

 «شمشال» می‌زد.

 و چه سوزناک هم می‌زد.


پیرمردِ تنها، اطرافِ کوه را درخت کاشته بود.

 گل و گیاه کاشته بود.

 او که از شهر و مردانش گریزان بود،

از صاحب‌خانه‌اش زخم خورده بود،

«قصرش» را که با رنج ساخته بود،

 سخاوتمندانه به «گردش‌گران» نشان می‌داد.



او افسانه نبود. اما امروز افسانه شد.

 کوهستان‌های هورامان، امروز همدمشان را،

 «فرهاد»شان را، برای همیشه از دست دادند.

 اما آهنگِِ کلنگ‌هایش را، ایمان و شرافتش را
 
و یاد او را تا ابد در دل و جانِ خود،

 در سینه و صخره خود، جاودانه کردند.


سامان‌ رسول‌پور، روزنامه‌نگار متن را نوشته است.

خدا بیامرزدش ...

 همه‌ی پس اندازی که از حضور گردشگرها جمع کرده بود

 رو برای ساخت مدرسه اهدا کرده بود.





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:52 ب.ظ

** خیلی ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی دانند **

یکشنبه 20 تیر 1395 01:40 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،

 

  روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد،

آن را پشت اسب گذاشت

و وارد بازار دهکده شد،

سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:

این سبد گردو را هدیه می‌دهم به مردم این دهکده،

فقط در صف بایستید و هرکدام یک گردو بردارید.

به اندازه تعداد اهالی،

گردو در این سبد است و به همه می‌رسد.

مرد ثروتمند این را گفت و رفت.

مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند

و یکی یکی از داخل سبد گردو برداشتند.

پسر بچه باهوشی هم در صف ایستاد.

اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد

و نوبتش را به نفر بعدی داد.

به این ترتیب هر کسی یک گردو

برمیداشت و پی کار خود می‌رفت.

مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد

با خود گفت:نوبت من که رسید دو

تا گردو بر می‌دارم و فرار می‌کنم.

در نتیجه به این پسر باهوش چیزی نمی‌رسد.

او چنین کرد و دو گردو برداشت و

در لابه لای جمعیت گم شد.سرانجام

وقتی همه گردوهایشان را گرفتند

و رفتند ، پسرک با لبخند سبد را

از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت

و گفت:من از همان اول گردو

نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار

بیشتر از همه گردوها دارد.

این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.

نتیجه اینکه : خیلی ها دلشان

به گردو بازی خوش است و از این غافلند

که آنچه گرانبهاست و ارزش بیشتری دارد

سبدی است که این گردوها در آن جمع شده اند.

خیلی ها قدر خانواده و همسر و

فرزند خود را نمی دانند و دایم با

آنها کنجار می‌روند و از این نکته طلائی غافلند

که این سبدی که این افراد را گرد

هم و به اسم خانواده جمع کرده

ارزشی به مراتب بیشتر از لجاجت ها

و جدل های افراد خانواده دارد.

بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر

انسان را به خود سرگرم می‌کنند

که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت

و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب

و خودخواهی فردی و گروهی در حال

از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست

و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها

روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام

به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند

که نقش سبد در این میان

چقدر تعیین‌کننده بوده است.




دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:52 ب.ظ

**پرونده ای که اشک قاضی را در آورد **

جمعه 11 تیر 1395 03:19 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،


مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در

چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم

اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم

اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم.

مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم

فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند.

وقتی از سرکار به خانه می آمدم

آن ها از من طلب »کباب« می کردند

من که توان خرید گوشت را نداشتم

هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم

تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار

از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام

بوی کباب می آید و همین موضوع باعث شده

تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.

شاکی این پرونده ادامه داد:

دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم

برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد

این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم

مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم

رای به تخلیه محل اجاره بدهد

تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

قاضی باتجربه شورای حل اختلاف

که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد،

هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد

اشک در چشمانش حلقه زد

او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه،

مستاجر او را احضار کردم

و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.

مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود

گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم

و می دانم او در این مدت چه کشیده است

اما من فکر نمی کردم

که فرزندان او چنین تقاضایی

را از پدرشان داشته باشند

او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام

از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم

فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند

اما چون پولی برای خرید نداشتم به

آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.

این قول باعث شد تا آن ها هر روز که

از سر کار برمی گردم شادی کنان خود

را در آغوشم بیفکنند به این امید

که من برایشان کباب درست کنم.

اما من توان خرید گوشت را نداشتم

تا این که روزی فکری به ذهنم رسید

یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم

مردی چند عدد مرغ خرید و

از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده

و پوست آن ها را نیز جدا کند.

به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم

و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش

را نخواست آن ها را به من بدهد.

روز بعد از همان مرغ فروشی

مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم

و آن ها را به سیخ کشیدم.

فرزندانم با لذت وصف ناشدنی

آن ها را می خوردند و

من از دیدن این صحنه لذت می بردم.

از اون روز به بعد من برای شاد کردن

فرزندانم تصمیم گرفتم

هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم

اما نمی دانستم که ممکن است

این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود..

قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش

را می فشرد ادامه داد:

وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند

صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت

تا این که ناگهان از جایش بلند شد

و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید

گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم!

این داستان نیست متاسفانه واقعیته !

نه فقط تو اون محله بلكه تو كل ایران

خیلی محله ها هست كه همینطور زندگی میكنن

و یا بدتر از این.،





دیدگاه ها :
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:53 ب.ظ

آیا در شرایط فعلی هم تقسیم وظایف بر حسب لیاقت هست ؟

جمعه 31 اردیبهشت 1395 02:13 ب.ظ

نویسنده : مولود Masha پورصفا((Moloud Poursafa))
ارسال شده در: حکایت ها ،
نادر شاه در حال قدم زدن در باغش بود

 که باغبان خسته و ناراضی نزد وی رفت
 و گفت :

پادشاه فرق من با وزیرت چیست ؟؟!!

من باید اینگونه زحمت بکشم و عرق بریزم

 ولی او در ناز و نعمت زندگی میکند

 و از روزگارش لذت میبرد !!!

نادر شاه کمی فکر کرد و دستور داد

 باغبان و وزیرش به قصر بیایند ...

هردو آمدند و نادر شاه گفت :

در گوشه باغ گربه ای زایمان کرده بروید

 و ببینید چند بچه به دنیا آورده !!!!

هردو به باغ رفتند و پس از بررسی نزد شاه

 برگشتند و گزارش خودرا اعلام نمودند ...

ابتدا باغبان گفت :

پادشاها من آن گربه ها را دیدم

 سه بچه گربه زیبا زایمان کرده ....

سپس نوبت به وزیر رسید وی برگه ای باز کرد

و از روی نوشته هایش شروع به خواندن کرد :

پادشاها من به دستور شما

 به ظلع جنوب غربی باغ رفتم

 و در زیر درخت توت آن گربه سفید را دیدم ،

  او سه بچه به دنیا آورده که

دوتای آنها نر و یکی ماده است ،
 
 نرها یکی سفید و دیگری سیاه و سفید است

 بچه گربه ماده خاکستری رنگ است .
 
حدودا یکماهه هستند من بصورت مخفی

 مادر را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم

آشپزهرروز اضافه غذاها را به

 مادر گربه ها میدهد و اینگونه بچه گربه ها

 از شیر مادرشان تغذیه میکنند .

همچنین چشم چپ بچه گربه ماده عفونت نموده

 که ممکن است برایش مشکل ساز شود !!!

نادر شاه روبه باغبان کرد

 و گفت این است که تو باغبان شده ای و ایشان وزیر ....

 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 02:54 ب.ظ